Thursday, September 10, 2009

کافه پیانو


نمی دونم چرا این جوری شدم ! این تابستون هرچی کتاب خوندم ، از یه جایی به بعد اصلا نتونستم بزارمش کنار و حتی شبهایی بود که تاصبح بیدار موندم تا کتابه رو تموم کنم ! یعنی دلم می خواد کنار نزارمش که از هیجان داستان کم نشه ! تا اینجاش مشکلی نیست ولی آخه بعدش تا یه هفته به خودم فحش می دم به خاطر این که می تونستم لذت خوندن یه کتاب خوب را حداقل یه کم بیشتر از دو سه شب طول بدم
دیشب هم "کافه پیانو" ی فرهاد جعفری رو همین جوری خوندم !! نمی دونم باور می کنین یا نه ولی بعد از کتاب های هوشنگ مرادی کرمانی این تنها رمان ایرانی ای است که خونده ام !! این هم مال یکی از دوستام بود که دستش دیدم و ازش گرفتم تا بالاخره طلسم رو بشکنم !!! حالا هم خوشحالم که این اولین کتاب یه کتاب خوبی بوده که ازش خوشم اومد و هم ناراحتم که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و یه کم بیشتر کشش بدم
البته به یه دلیل خیلی سیاسی که اینجا چیزی راجع بهش نمی گم - چون اصلا دلم نمی خواد واسه چک کردن وبلاگم هم از ف*ی*ل*ت*ر شکن استفاده کنم !- نمی تونم توصیه کنم کسی کتاب رو بخونه ، هرچند خودم ازش خوشم اومد
این دفعه نمی خوام نظرمو راجع به کتاب بگم . فقط همین رو بگم که حسابی می پیچوندتون و خیلی سورپرایزتون می کنه و منم از همچین داستانی خوشم میاد ! اما این دفعه فقط می خوام قسمت هایی از خود کتاب رو اینجا بیارم که به نظرم جالب بود و مهمتراز همه یه جوری است که داستانی رو لو نمی ده


**********


یعنی حقیقتا طوری است که نمی توانی چشم ازش برداری. و بس که آرام و بی سروصداست و سرش تو لاک خودش؛ گاهی اوقات به خودت می گویی کاشکی آقای باربد یا کسی مثل او پدرت بود. می خواهم بگویم، من که اینطوری دلم می کشد.
اگر این طور می بود؛ آن وقت لازم نبود تمام عمرت را با او بجنگی تا عاقبت بهش بفهمانی تو مال خودتی نه مال او یا هیچ کس دیگر. و همه ی حقی که درباره ات داشته؛ فقط همین بوده که اسمی رویت بگذارد که وقت به دنیا آمدنت، عشقش می کشیده رویت بگذارد. همین. و حالا که از این حقش استفاده کرده و اسمی رویت گذاشته که عشقش می کشیده؛ دیگر باید دست از سرت بردارد و تورا به حال خودت بگذارد.
صفحه 19
***
می دانستم اهل این حرف ها نیست و هیچ وقت پیش نخواهد آمد که برود یک دستبند، از آنها که می زنند به دست دزدها یا آدمکش ها و می برندشان این طرف و آن طرف؛ بخرد تا با آن خودش را بکشد.
برای همین بهش گفتم بعد آن که رفت و دستبند را خرید، خودش را به یک استخر و سونای گران قیمت بالای شهر مهمان کند. از آن هایی که توی طبقه ی سوم چهارم جایی هستند و با این حال سقف ندارند و حتا وقتی برف هم ببارد؛ می توانی تویشان شنا کنی. چون زمستان ها آبشان را گرم می کنند. آن قدر که؛ از سطحش بخار بلند می شود و منظره ی رویایی قشنگی می سازد.
برود یک چنین جایی. اما همین که می رود تو، بدون آن که محل سگ به کسی بگذارد؛ مستقیم برود سمت نردبامی که یک جای استخر کار می گذارند تا هر وقت که می خواهند آبش را خالی کنند، بتوانند از آن پایین بروند و تهش را بدهند تمیز کنند. آن وقت برای آخرین بار، ریه هایش را از هوای این جهانی که هیچ وقت بهش لطف نداشته پر کند.
بعد یک نفس عمیق بکشد و پیش چشم های گردشده ی آدم های خپل پرمو اما نیمه کچلی که یا توی استخرند یا نشسسته اند دورش و پاهای گرد و قلنبه شان را هم گذاشته اند توی آب و دارند گوش های کثیفشان را انگشت می زنند و از این که می بینند یک کسی برداشته و با خودش دستبند آورده به استخر، یا دارند مثل کفتار می خندند یا بهت برشان داشته؛ پله ها را یکی یکی پایین برود. اما قبل این که سرش هم برود زیر آب؛ دستبند را نشانشان بدهد و بهشان بگوید کلیدشو گذاشتم خونه. مبادا دنبالش بگردین.
و طوری این جمله را بگوید که بیشترشان پیش خودشان فکر کنند بنده ی خدا مشاعرش را از دست داده. چون آنها که دنبال کلید دستبند او نمی گردند. یعنی اصلا چرا باید این کار ا بکنند؟
بعد؛ خوب که نفس گرفت، پله پله پایین برود. دستبند را ببندد به یک مچ دستش و حلقه ی دیگر را هم بند کند به آخرین پله ای که نزدیک کف استخر است. یعنی پله ای که از آن پایین تر، دیگر پله ای نباشد. آن وقت سعی کندطبق عادت همیشگی؛ اگر توانست نفس بکشد.
صفحه 104
***
ازش پرسیدم: ببینم لاک زدی به ناخونات؟
گفت: آره.
پرسیدم چه رنگی؟
گفت طلایی ... هیچ وقت طلایی شو برام نخریدی. هر چقدرم که بهت اصرار کردم فایده نداشت.
گفتم: باید قشنگ شده باشن.
مثل این که دست هایش را با فاصله از چشم هایش گرفت و نگاهی به ناخن های بلند و کم انحنایش و انگشت های کشیده اش انداخت. که من دلم می خواهد از بیخ آنها را ببرم و بگذارم توی یک قاب جلوی چشمم تا همیشه ی خدا بتوانم بهشان نگاه کنم. و دقیقا وقتی که؛ سیم سیاه و فنری تلفن هم پیچیده شده باشد دور انگشت هایش که یک تصویر بصری بی نظیر است و تمام حکمت آفرینش تویش متجلی است.
با تاخیر گفت: آره قشنگ شدن.
بعد هم گفت: تو مریضی به خدا.
گفتم: خب ... آره. تازه فهمیدی؟!
ادامه داد:... منم مریض کردی مث خودت.
پرسیدم چطور؟
که گفت هروقت خدا می خواهد کسی را خوب و سریع بشناسدمی رود توی نخ انگش هایشان و بعد که مدتی می گذرد و طرف خودش را نشان می دهد؛ می فهمد من راست می گفتم که آدم ها را باید از روی شکل انگشت ها و ناخن های دست و پایشان شناخت. و هیچ چیز مثل شکل ناخن آدم ها –به ویژه طرز بریدگی و انحنای رویشان- طینت واقعی آدم ها را بروز نمی دهد. و این که می گویند آدم ها را باید از چیزی که توی چشم شان هست یا نیست شناخت؛ چرند است. مزخرف است. آدم می تواند چیزی را توی چشمش نشان بقیه بدهد که آن نیست. اما با انگشت هاش چه کار می تواند بکند. می تواند عوضشان کند؟!
صفحه 132-133
***
من که نشده هیچ وقت توی فیلم های تاریخی یا جایی، دیده باشم مردی توی کجاوه نشسته باشد و چهارتا زن گردن کلفت ببرندش این طرف و آن طرف. اما بیشتر از هزار بار دیده ام آن کسی که پرده ی تور این کجاوه ها را می زند کنار و بادبزنش را تکان می دهد که حمال ها بایستند تا او بتواند دستش را بدهد بیرون و نامه ی معشوقه اش را بگیرد؛ زن است.
و زن خوشگلی هم هست. که هزارتا خاطرخواه دارد و حتا برادرها؛ به خاطرش روی هم شمشیر می کشند و عین خیالشان نیست که از یک پدر متولد شده اند. از یک مرد بی نوایی مثل خودشان.
می خواهم بگویم؛ این قدر خرند بعضی مردها.
صفحه 145-146
***
پرسید: می شه این جمعه بریم کوه؟
گفتم: چرا نشه ... حالا چرا؟
گفت: واسه این که یه چند تایی سنگ صاف پیدا کنیم.
پرسیدم سنگ صاف می خای چی کار؟!
گفت: واسه لی لی می خام. هروخ تو مدرسه با بچه ها لی لی بازی می کنم؛ همش می بازم بهشون.
گفتم: چرا می بازی. تو که قدت بلندتر از همه س. چرا باید ببازی؟ ... شاید سنگتو خوب پرت نمی کنی؟
دست کرد توی یکی از جیب های کیف مدرسه اش. یک تکه سنگ کوچک و ناصاف نشانم داد و گفت توی باغچه ی مدرسه پیدایش کرده و از آن به بعد با همان لی لی بازی می کند.
آن وقت ادامه داد: ... چون خیلی صاف نیس می بازم. ببین گوشه هاشو ... یه طرفشم قلمبه س. وقتی می اندازمش نمی افته توی خونه ای که دلم می خاد بیفته. وقتی ام می افته همون جایی که دلم می خاد؛ بهش پا که می زنم، یا خیلی می ره جلو یا یه کم. اینه که همه اش یا رو خط وای می سته یا می ره بیرون. واسه همین همه اش می سوزم.
پرسیدم: مگه همه تون با یه سنگ بازی نمی کنین؟!
گفت: نه. هر کی واسه خودش یه سنگی داره.
گفتم: خب ... از مال اونایی استفاده کن که سنگشون صافه.
گفت: اونا که سنگشونو نمی دن به دیگران ... می ترسن ببازن.
گرفتمش توی بغلم و خیلی محکم به خودم فشارش دادم. و همان طور که توی بغلم بود؛ سرش را بوسیدم و بهش گفتم: غصه نخور خوشگلم. همین جمعه می ریم کوه. هرچی که دلت بخاد، سنگای صاف پیدا می کنیم ... ففط به یه شرط.
پرسید: چه شرطی؟
گفتم: به شرط اینکه به هرکدوم از بچه های کلاستون یه دونه از اون سنگا رو هدیه بدی. نترسی از این که یه وخ خودت ببازی.
گفت: باشه.
با خودم فکر کردم چه قدر بد است که آدم باید همیشه سنگ صاف خودش را داشته باشد و هیچ کس نباشد سنگ صافش را به آدم قرض بدهد. از ترس اینکه مبادا یک وقت خودش ببازد.
صفحه152- 153-154
***
من دیونه ام. یعنی گاهی که به سرم می زند؛ کارهای بی منطقی می کنم فقط به این خاطر که از دلش تصویرهای قشنگی در می آید و من می میرم برای دیدن این طور تصویرها. و البته بیشتر وقت ها هم پشیمان می شوم که دیدن یک تصویر قشنگ؛ واقعا می ارزید به این که من بزنم حال یک کسی را بگیرم و این طور ظالمانه آزارش بدهم؟
اما بازهم پیش می آید که بزند به سرم و کاری بکنم که بازهم آخرش مجبور بشوم این را از خودم بپرسم. برای این است که می گویم من دیوانه ام و اگر کسی نتواند باهام زندگی کند؛ باید بهش حق داد.
صفحه 172
***
ازم پرسید: اگه یه داستان بلند نوشته بودی جمله ی طلاییش چی بود؟
یه کم که فکر کردم گفتم: شاید این «اگر می بینید کسی کار بزرگی نمی کند، برای این است که یا لباسی ندارد که بهش تکلیف کند، یا اساسا آدم کوچکی است». شایدم این که «خوب نیست آدم با عروسکش طوری رفتار کند که انگار فقط یه عروسکه؛ دل نداره و نمی تونه نفرینش کنه. از قضا؛ آه شون خیلی هم دامنگیره».
صفحه 231
***
معلوم نیست چرا این دختربچه ها، همین که «طای دسته دار» را یادشان می دهند؛ زود برمی دارند روی یک کاغذ می نویسند «لطفا وارد نشوید!» و می چسبانند به شیشه ی ورودی اتاقشان؟!
و معلوم نیست چرا همین که چیزی سرشان می شود؛ از آدم می خواهند برای شان یک دفترچه ی خاطرات بخری که بشود بهش قفل بزنی و کلیدش را هم پیش خودت نگه داری!
صفحه 245-246

**********

مشخصات کتاب
کافه پیانو
نویسنده : فرهاد جعفری
نشر چشمه

اینجا هم دو تا لینک می زارم به سایت های دیگه که اگه می خواین نظرات بقیه رو هم بخونین

4 comments:

Sam said...

با توجه به چیزایی که درباره ی کتاب شنیده بودم و قسمت هاییش که اینجا نوشتی باید خیلی جالب باشه... دوست دارم بخونمش ولی با چیزایی که درباره ی این مردک!!! فرهاد جعفری شنیدم اصلاً رقبت نمیکنم طرفش برم... اگر هم زمانی بخونمش مسلماً بعدش میرم پسش میدم
ولی خب این خیلی خوبه که بدون موضع گیری سیاسی درباره ی کتاب نوشتی

sahar said...

heif ke ketabe khodam nabood vagarne manam mibordam pasesh midadam , doostamam mikhast bere pasesh bede , man gereftam ke bekhoonamesh baad bebaradesh !

UGD said...

خب اول عکس کافه پیانو را دیدم تصمیم گرفتم پست را نخونم ولی بعدش فهمیدم ظاهرا تو هم به مسائل حاشیه ای سیاسی ش که نمیشه این روزها ساده ازش گذشت واقفی .
تعجب میکنم که میخوای با آروم خوندن کتاب لذتت را اطاله بدی حتما میدونی که کتابهای خوب اینقدر هست که تا آخر عمر هر شب تا صبحت را پر کنه

sahar said...

merci az commentet.

are, alan, baade in hame ettefaghe talkhi ke oftade, dg nemishe az injoor hashiehaie siasie ie nafar gozasht...

harfeto ghabool daram ke ie alame ketabe shahkar hast vase khoondan. nemidoonam man chera ba khodam be tazad residam! vaghti ie ketabo shoroo mikonam doost nadaram bezaramesh kenar ke az hal o havash biroon biam, ama baad bazam be khodam migam doost dashtam khoondanesho bishtar kesh bedam!!!