
سلام . امروز يه چيزهايي راجع به كتاب "يك روز قشنگ باراني" از اريك-امانوئل اشميت ميزارم ... كتاب خيلي زيبايي بود من خيلي دوستش داشتم ... چند تا داستان زيبا ي زنونه ! من خودم هم اولش كه كتاب رو گرفتم نفهميدم منظورشون از داستان هاي زنونه چيه ولي با خوندن داستانها فهميدم كه ميشه داستان هايي نوشت كه بيشتر زنها از خوندنشون لذت ببرن البته منظورم اصلا از اين داستان هاي خاله زنكي نيست ها ! ... بيشتر نمي تونم منظورم رو برسونم بايد خودتون بخونيدشون ... ايجا من بيوگرافي اشميت و چند تا مطلب راجع به اين كتاب ميزارم ... اميدوارم خوشتون بياد
بيوگرافي اريك امانوئل اشميت :
زندگي اريك امانوئل اشميت – داستاننويس، نمايشنامهنويس، فيلمساز، فلسفهدان و موسيقيدان– بيش از آنچه فكرش را بكنيد عجيب و غريب است. با اينكه اسمش به آلمانيها ميخورد، فرانسوي است؛ در ليون فرانسه به دنيا آمده (1960) و امروز در بروكسل بلژيك، توي دفتر كارش به اسم «محل گوش دادن» در يك اتاق زير شيرواني نورگير – كه مثل يك آتليه هنري است – زندگي ميكند.
امانوئل اشميت از بچگي شيفته موسيقي بود و از 9سالگي پيانو ياد گرفت. به جز موسيقي عشقش اين بود كه يك شاهزاده باشد اما وقتي فهميد پدر و مادرش از خانواده سلطنتياي نيستند، خيلي زود مأيوس شد. يك وقتي هم رؤيايش اين بود كه «والت ديسني» باشد چون ميديد كه مردم با رفتن به شهربازي چطور به هيجان ميآيند و پر از لذت ميشوند. اما استاداناش او را به جاي رؤياپردازي، به نوشتن تشويق ميكردند و مدام به او گوشزد ميكردند كه استعداد خوبي براي نويسندگي دارد.
همين شد كه اشميت جوان از 11سالگي نوشتن را شروع كرد و در 16سالگي اولين نمايشنامهاش را با نام «گرهگوار» يا «چرا نخود فرنگي سبز است؟» منتشر كرد. اما چون عاشق آرسن لوپن بود و كارش را در مقايسه با ماجراهاي او بيارزش ميديد، ترجيح داد نوشتن را رها كند.
پدر اشميت، قهرمان مشتزني فرانسه بود و مادرش هم قهرمان دو و ميداني. طبيعي بود كه همه فكر كنند امانوئل جوان بعد از كنار گذاشتن نويسندگي سراغ ورزش برود. اما همه اشتباه ميكردند؛ اشميت دور از همه اين ماجراها، به دانشگاه رفت و فلسفه خواند. در 26سالگي تز دكترايش را ارائه داد و بلافاصله مشغول تدريس فلسفه شد.
ولي 3 سال بعد (1989)، امانوئل اشميتي كه در خانوادهاي غيرمذهبي به دنيا آمده بود، در محيطي غيرمذهبي بزرگ شده بود و به هر چيزي سرك كشيده بود جز مذهب، يكباره زيرورو شد و تبديل به نويسندهاي شد كه رگههاي مذهب در آثارش بيشتر از هر چيز ديگري خودنمايي ميكرد.
داستان از اين قرار بود كه در بهار 1989، اشميت و دوستاناش در يك سفر تفريحي به بيابانهاي آفريقا، گم ميشوند و اشميت از همه جدا ميافتد؛ «از آنجايي كه چيزي همراهم نبود، بايد ميترسيدم اما برعكس، احساس متفاوتي داشتم و شب مطلق را تجربه ميكردم.
اين جمله مدام در ذهنم قوت ميگرفت و تكرار ميشد كه هر چيز حكمتي دارد و من مفهوم مرگ را در تنهايي، مثل يك رويداد غافلگيرانه پذيرفتم. در طول شب، جاودانگي را تجربه كردم و از آن به بعد فهميدم كه در درونم چيزي بيشتر از خودم هست. از همان روز توانستم بنويسم.»
امانوئل اشميت از سال1991 و با نمايشنامه «شب والوني» دوباره نوشتن را از سر گرفت؛ بعد هم «ميلارپا» را نوشت كه يك تكگويي بر اساس تعاليم بودا ست. «مسيو ابراهيم و گلهاي قرآن» را تحت تاثير تصوف يك پيرمرد مسلمان و «اسكار و بانوي صورتي» را با محوريت دين مسيح نوشت.
«فرزند نوح» را بر اساس آموزههاي يهوديت و رمان مهم و تاثيرگذار «انجيلهاي من» را هم بر اساس داستان انجيلي تصليب نوشت اما از ديد پينتوس پيلاطس – حاكم رومي آن روز- كه در حل معماي رستاخير مسيح با عقل منطقي ناكام مانده. طرح داستانها و نمايشنامههاي امانوئل اشميت معمولا ساده و شبيه به هم است.
كتابخانه امانوئل اشميت:
انجيلهاي من كتاب دو بخش به هم مرتبط دارد؛ يكي «شب باغ زيتون» كه روايت زندگي حضرت مسيح است از كودكي تا نجارشدن و به پيامبري رسيدن؛ روايت دوم «انجيل به روايت پيلاطس» كه از فرداي تصليب شروع ميشود. پيلاطس كه حاكم شهر است و خودش دستور مصلوبكردن مسيح(ع) را داده، هنوز در شك و حيرت است. اين كتاب در سال 2004 در يك نظرسنجي، كتاب محبوب زنان فرانسه شد.
خردهجنايتهايزناشويي ژيل كه به خاطر افتادن از پلهها، 15 روز در بيمارستان بوده، حالا دچار فراموشي شده است و همراه همسرش ليز به خانه برگشته. او مــيخــواهد با تعريفهاي ليز از گذشته و ديروزش، خودش را پيدا كند. اما ظاهرا نه ژيل حافظهاش را از دست داده، نه ليز راست ميگويد، و نه هيچچيز ديگري سر جايش است.
گلهاي معرفت مجموعه 3 داستان بلند «ميلارپا»، «مسيو ابراهيم و گلهاي قرآن» و «اسكار و بانوي صورتي». داستانها به ترتيب تمي بودايي، اسلامي و مسيحي دارند. اشميت اسم اصلي اين مجموعه را «نامرئي» گذاشته. معروفترين داستان اين مجموعه «مسيو ابراهيم و گلهاي قرآن» است كه در آن پسربچهاي يهودي، پسر خوانده مسيو ابراهيم مسلمان ميشود.
مهمانسراي دو دنيا نمايشنامهاي است در يك پرده؛ 6نفر در يك مهمانخانه به هم رسيدهاند، هيچ كدامشان مطمئن نيستند كجا هستند، هيچكدام نميدانند اينجا چه كار ميكنند، هيچكدام نميدانند تا كي اينجا هستند و هيچكدام نميدانند به كجا خواهند رفت. بازهم نبايد به حرفهاي رد و بدل شده اعتماد كرد...
نواي اسرارآميزاريك لارسن جوان، خبرنگاري است كه بعد از درخواستهاي فراوان براي مصاحبه، حالا به جزيرهاي آمده كه ابل زنوركو، نويسنده برنده نوبل، آنجا تك و تنها زندگي ميكند. لارسن قرار است در مورد آخرين كتاب زنوركو، «عشق و ناگفتهها» مصاحبه بگيرد. اما پاي زني به نام هلن در وسط صحبتها به ميان ميآيد و... . اين نمايش پارسال در تالار چهارسو روي سن رفت.
يك روز قشنگ باراني آخرين كتابي كه از اشميت به فارسي برگردانده شده، مجموعه 5 داستان كوتاه است كه هركدام داستان يك زن را تعريف ميكنند. هركدام از اين 5 زن، باوجود همه تفاوتها، يك شباهت كلي دارند؛ همه در جستوجوي حقيقت و معناي زندگي هستند.
يك روز قشنگ باراني داستان زني جوان و بدبين است كه فقط معايب و نقص ها را مي بيند نه زيبايي ها را.هلن در مسير زندگي خود با مردي ازدواج مي كند كه خوشبين و شاد است و مسير زندگي او را تغيير مي دهد.
اما امانوئل اشميت فقط از تاثير مردان كه يا شوهر ند يا فرزند يا پدر قصه نمي گويد او در داستان "ادت معمولي "از مرد نويسنده مشهوري حكايت مي كند كه داستان هاي عامه پسند مي نويسد و در اوج ناكامي زني كه خواننده پر و پا قرص او ست زندگي اش را نجات مي دهد يعني به او اميد و عشق مي بخشد.
داستان غريبه كه زندگي يك روزنامه نگار را در پيري تصوير مي كند شايد بهترين داستان اين مجموعه محسوب شود.روزنامه نگاري كه تصور مي كند همسرش به ا وخيانت كرده است و در پايان سر از آسايشگاه رواني در مي آورد.يا قصه معشوقه مردي متاهل متمول وبا نفوذي كه به خاطر بدبيني و نفرت و حس انتقام جويي در نهايت فقر مي ميرد.
هر كسي طبق سليقه خود كتابي را "بهترين كتاب دنيا" مي داند اما براي زناني كه در زندان سيبري دور از فرزندان و عزيزانشان حبس مي كشند بهترين كتاب دنيا را يك كتاب آشپزي مي دانند ميراثي كه براي بازماندگانشان به ارث مي گذارند.اين پنج داستان كوتاه روايت زندگي زناني با خصوصيات و خلق و خويي متفاوت است در حاليكه همه در جست و جوي حقيقت و معناي زندگي هستند.
خب اميدوارم از كتاب لذت ببرين ...
No comments:
Post a Comment