Sunday, September 28, 2008

لئو خیلی بزرگ بود










این چند روزه خبرهای جدیدی از فیلم ریدلی اسکات " " که " مجموعه دروغ ها " ترجمه شده ، همه جا پخش شده ... هنوز اکران نشده این همه سر صدا کرده وای به حال هفته دیگه که اکران بشه ! خالا فعلا این خبرو این هم جدیدترین عکسها :



در حالي که گلشيفته فراهاني اين روزها در سوئد به سر مي برد و همراه عوامل سازنده فيلم «سنتوري» داريوش مهرجويي و وحيده محمدي فر در جشنواره «ياري» اين کشور شرکت کرده است، مسوولان امور تبليغي و اطلاع رساني کمپاني وارنر پخش کننده فيلم «مجموعه دروغ ها» طي روزهاي گذشته اطلاعات جديدي درباره اين فيلم در اختيار رسانه هاي خبري قرار دادند. در فاصله کمتر از دو هفته تا اکران فيلم کمپاني وارنر علاوه بر ايجاد تغييراتي در سايت رسمي فيلم، عکس هاي جديدي از فيلم در کنار نظرات سازندگان فيلم درباره نحوه ساخت فيلم منتشر شده است. همچنين چند رسانه ديگر هم به انجام گفت وگوهايي با عوامل پرداختند گلشيفته فراهاني هم جزء آنها است. با اطلاعات جديد منتشره مشخص شد شخصيت «عايشه» به طور قطع يک پرستار ايراني- اردني مقيم امان (پايتخت اردن) است که در يک کلينيک محلي مخصوص پناهندگان فعاليت مي کند. همان طور که پيش از اين در روزنامه اعتماد نوشته شده بود شخصيت عايشه تغيير يافته شخصيت «آليس» در کتاب اقتباس شده براي فيلم است که ويليام موناهان فيلمنامه نويس با مشورت ديويد ايگناشس نويسنده کتاب آن را در قالب يک دختر ايراني- اردني تصوير کرده است. برخورد لئوناردو دي کاپريو با گلشيفته فراهاني در فيلم هنگامي رخ مي دهد که شخصيت راجر فريس مامور اطلاعاتي بلندپايه سيا در جريان ماموريتش براي به دام انداختن تروريست معروف «سليمان» مجروح مي شود و در کلينيکي که فراهاني در آن کار مي کند بستري مي شود. ريدلي اسکات کارگردان معروف فيلم ديروز درباره نحوه انتخاب فراهاني براي نقش عايشه گفت؛ «ما خيلي خوشبخت بوديم که او را به دست آورديم. گلشيفته يکي از مهم ترين بازيگران زن ايراني است. من او را نخستين بار در يک نوار ويدئويي که فيلمي از او داشت، ديدم که بسيار تاثيرگذار بود. بسيار فوق العاده و يک بازيگر کلاسيک کامل بود. بعد سرانجام توانستيم او را از نزديک ببينيم. انرژي خاصي داشت که توصيفش مشکل است.» اسکات با اين توصيف که «از او انرژي و شور خاصي تراوش کرد» از زيبايي خاص فراهاني و اينکه «دوربين واقعاً او را دوست دارد» صحبت مي کند. فراهاني هم در اين گفت وگو که امانوئل لوي آن را انجام داده است در توصيف شخصيت عايشه مي گويد؛ «عايشه يک پرستار است اما عملاً به اندازه يک پزشک آگاهي دارد. در آغاز او فريس را جالب مي يابد اما به صورت جدي به او توجه نمي کند. وقتي کشف مي کند که او يک قلب رئوف دارد به خودش اجازه درگيري بيشتر مي دهد.» امانوئل لوي در گزارش اش اين نکته را مورد تاکيد قرار داده که ويژگي هاي مذهبي مسلمانان بر ارتباط بين شخصيت هاي فريس و عايشه سايه افکنده و سازندگان فيلم نيز اين نکته را مورد توجه قرار داده اند. آنچنان که شخصيت عايشه با بازي فراهاني از تماس با دي کاپريو خودداري مي کند. در اين باره ريدلي اسکات توضيح داده است؛ «فريس حتي نمي تواند با عايشه دست بدهد چون مي داند که اين موضوع مي تواند براي او خيلي بد باشد.» در ادامه گزارش صحبت هاي لئوناردو دي کاپريو درباره گلشيفته آمده که در نوع خود جالب است. دي کاپريو گفته است؛ «گلشيفته يک بازيگر خارق العاده است. بخشي از ناآگاهي او نسبت بر روابط زنان و مردان در فيلم هاي غربي بر روابط فريس و عايشه سايه افکنده که او به خوبي از عهده اجراي آن برآمده است. فريس احساس نزديکي بسيار زيادي به عايشه دارد. او بسيار به فرهنگ عايشه و سنت او احترام مي گذارد و براي توسعه ارتباطش با او فعاليت مي کند.» «در حالي که گلشيفته فراهاني اين روزها در سوئد به سر مي برد و همراه عوامل سازنده فيلم «سنتوري» داريوش مهرجويي و وحيده محمدي فر در جشنواره «ياري» اين کشور شرکت کرده است، مسوولان امور تبليغي و اطلاع رساني کمپاني وارنر پخش کننده فيلم «مجموعه دروغ ها» طي روزهاي گذشته اطلاعات جديدي درباره اين فيلم در اختيار رسانه هاي خبري قرار دادند. در فاصله کمتر از دو هفته تا اکران فيلم کمپاني وارنر علاوه بر ايجاد تغييراتي در سايت رسمي فيلم، عکس هاي جديدي از فيلم در کنار نظرات سازندگان فيلم درباره نحوه ساخت فيلم منتشر شده است. همچنين چند رسانه ديگر هم به انجام گفت وگوهايي با عوامل پرداختند گلشيفته فراهاني هم جزء آنها است. با اطلاعات جديد منتشره مشخص شد شخصيت «عايشه» به طور قطع يک پرستار ايراني- اردني مقيم امان (پايتخت اردن) است که در يک کلينيک محلي مخصوص پناهندگان فعاليت مي کند. همان طور که پيش از اين در روزنامه اعتماد نوشته شده بود شخصيت عايشه تغيير يافته شخصيت «آليس» در کتاب اقتباس شده براي فيلم است که ويليام موناهان فيلمنامه نويس با مشورت ديويد ايگناشس نويسنده کتاب آن را در قالب يک دختر ايراني- اردني تصوير کرده است. برخورد لئوناردو دي کاپريو با گلشيفته فراهاني در فيلم هنگامي رخ مي دهد که شخصيت راجر فريس مامور اطلاعاتي بلندپايه سيا در جريان ماموريتش براي به دام انداختن تروريست معروف «سليمان» مجروح مي شود و در کلينيکي که فراهاني در آن کار مي کند بستري مي شود. ريدلي اسکات کارگردان معروف فيلم ديروز درباره نحوه انتخاب فراهاني براي نقش عايشه گفت؛ «ما خيلي خوشبخت بوديم که او را به دست آورديم. گلشيفته يکي از مهم ترين بازيگران زن ايراني است. من او را نخستين بار در يک نوار ويدئويي که فيلمي از او داشت، ديدم که بسيار تاثيرگذار بود. بسيار فوق العاده و يک بازيگر کلاسيک کامل بود. بعد سرانجام توانستيم او را از نزديک ببينيم. انرژي خاصي داشت که توصيفش مشکل است.» اسکات با اين توصيف که «از او انرژي و شور خاصي تراوش کرد» از زيبايي خاص فراهاني و اينکه «دوربين واقعاً او را دوست دارد» صحبت مي کند. فراهاني هم در اين گفت وگو که امانوئل لوي آن را انجام داده است در توصيف شخصيت عايشه مي گويد؛ «عايشه يک پرستار است اما عملاً به اندازه يک پزشک آگاهي دارد. در آغاز او فريس را جالب مي يابد اما به صورت جدي به او توجه نمي کند. وقتي کشف مي کند که او يک قلب رئوف دارد به خودش اجازه درگيري بيشتر مي دهد.» امانوئل لوي در گزارش اش اين نکته را مورد تاکيد قرار داده که ويژگي هاي مذهبي مسلمانان بر ارتباط بين شخصيت هاي فريس و عايشه سايه افکنده و سازندگان فيلم نيز اين نکته را مورد توجه قرار داده اند. آنچنان که شخصيت عايشه با بازي فراهاني از تماس با دي کاپريو خودداري مي کند. در اين باره ريدلي اسکات توضيح داده است؛ «فريس حتي نمي تواند با عايشه دست بدهد چون مي داند که اين موضوع مي تواند براي او خيلي بد باشد.» در ادامه گزارش صحبت هاي لئوناردو دي کاپريو درباره گلشيفته آمده که در نوع خود جالب است. دي کاپريو گفته است؛ «گلشيفته يک بازيگر خارق العاده است. بخشي از ناآگاهي او نسبت بر روابط زنان و مردان در فيلم هاي غربي بر روابط فريس و عايشه سايه افکنده که او به خوبي از عهده اجراي آن برآمده است. فريس احساس نزديکي بسيار زيادي به عايشه دارد. او بسيار به فرهنگ عايشه و سنت او احترام مي گذارد و براي توسعه ارتباطش با او فعاليت مي کند.» «لئو بسيار بزرگ بود.» اين شروع صحبت هاي گلشيفته درباره دي کاپريو است که چنين ادامه پيدا مي کند؛ «او بسيار بخشنده بود و به من احساس راحتي کامل مي داد. او واقعاً به من کمک زيادي کرد. همکاري با او براي من افتخار بزرگي بود.» صحبت هاي تهيه کننده اجرايي درباره بازي گلشيفته و دي کاپريو پايان دهنده اين گزارش است که از حاصل فوق العاده اين ترکيب صحبت کرده است. جمعه 10 اکتبر (19 مهر) اکران رسمي فيلم شروع مي شود در حالي که نمايش هاي ويژه افتتاحيه فيلم از هفته آينده آغاز مي شود. ظاهراً نيويورک اولين مقصد عوامل است که فراهاني نيز در آن حاضر خواهد بود..» اين شروع صحبت هاي گلشيفته درباره دي کاپريو است که چنين ادامه پيدا مي کند؛ «او بسيار بخشنده بود و به من احساس راحتي کامل مي داد. او واقعاً به من کمک زيادي کرد. همکاري با او براي من افتخار بزرگي بود.» صحبت هاي تهيه کننده اجرايي درباره بازي گلشيفته و دي کاپريو پايان دهنده اين گزارش است که از حاصل فوق العاده اين ترکيب صحبت کرده است. جمعه 10 اکتبر (19 مهر) اکران رسمي فيلم شروع مي شود در حالي که نمايش هاي ويژه افتتاحيه فيلم از هفته آينده آغاز مي شود. ظاهراً نيويورک اولين مقصد عوامل است که فراهاني نيز در آن حاضر خواهد بود.

Saturday, September 27, 2008

وقتی مرگ برات نامه ی بنفش می فرسته !!!


دیروز کتاب " هجوم دوباره مرگ " ساراماگو رو تموم کردم ، اولین کتابی بود که ازش می خوندم البته "کوری" تو نوبته !!!


کتاب خیلی خیلی قشنگ و بسیار جالبی بود ... همه چیز تو این کتاب غیر منتظره و سورپریز کننده بود .... موضوع کاملا غیر واقعی و در عین حال جالب بود و با وجود همه ی چیزای غیر عادی داستان ، ساراماگو همه ی جنبه های اتفاق رو درنظر گرفته و حسابی شگفت زده می شی که چطوری آدم می تونه به همه ی این چیزا فکر کنه !!!


خلاصه کتاب خوبی بود ... حرفهای دیگه ام تو پست قبلی (انگلیسی) هست اگه خواستین بخونین ... اینجا هم مطلبی درباره ی کتاب می آورم :




اگر مرگ نباشد
خوزه ساراماگو نويسنده پرتغالي و برنده جايزه ادبي نوبل به زعم بسياري از منتقدان ادبيات داستاني استاد ايجاد كردن لحظه‌هاي ناب است، لحظه‌هايي كه ممكن است در طول روز بارها از ذهن ما بگذرد ولي قدرت ثبت و ضبط آن را نداشته باشيم.در شهري بي‌نام و نشان و كاملا خيالي چند تن از افراد سودجو قصد دارند با «مرگ» كه در اعتصاب به سر مي‌برد ملاقاتي داشته باشند، آن‌ها مي‌كوشند تا از اين اتفاق كمال استفاده را ببرند و بر همين اساس بيمارستان شهر را به محلي براي داد و ستد مبدل مي‌كنند و در مقابل دريافت وجه به افراد خسته از زندگي قول مي‌دهند كه مرگ را راضي به قبض روح آن‌ها كنند و... خوزه ساراماگو براي انتخاب لحظه‌هاي درخشان داستان‌هايش هرگز به خود و خواننده‌اش زحمت نمي‌دهد و تلاش مي‌كند كه با عناصر معمولي جهاني كاملا حيرت‌آور خلق كند. ساراماگو آن‌گونه كه خودش گفته همواره سعي مي‌كند كه شخصيت‌هاي داستاني‌اش را بسيار ساده بسازد، نه خيلي زيبا و نه خيلي زشت؛ كه در موقعيت‌هاي خاص به دليل احساس دوستي و با عشق به يكديگر مي‌رسند. دنياي خوزه ساراماگو دنياي صلح است، صلحي كه او دوست ندارد با كوچكترين اتفاقات طبيعي زندگي پايمال شود. بي‌گمان مي‌توان گفت كه رمان «هجوم دوباره مرگ» يكي از آثار بزرگ جهان است كه تخيلي سرشار را با خود يدك مي‌كشد، ساراماگو در اين داستان نيز مانند بسياري از ديگر آثارش موفق شده كه ضربه احساسي آغاز اثرش را تا پايان حفظ كند و تعليقي شيرين پديد بياورد كه از نويسنده‌اي چون او انتظار مي‌رود. استفاده از عنصر مرگ و شخصيت بخشيدن داستاني به آن در بيشتر كارهاي اين نويسنده سابقه دارد. اين موضوع در آثاري چون «كوري» و «سالمرگ ريكاردوريش» بيشتر نمود دارد و در «هجوم دوباره مرگ» به اوج خود رسيده است. ساراماگو در «هجوم دوباره مرگ» به سوال ازلي‌ـ‌ابدي بشر اشاره دارد: «اگر مرگ نبود چه بلايي بر سر بشر مي‌آمد؟» ساراماگو در اغلب كارهايش تمامي نابساماني‌هاي بشر را برخاسته از خواسته خودش مي‌داند و معتقد است كه نبود ايمان و نشناختن پيشينه‌هاي انساني موجب هرج و مرج‌هاي رايج در ميان انسان‌ها شده است. اين نويسنده كه پيام‌هاي زيبايش را معمولا در هاله‌اي از طنز مي‌گنجاند در «هجوم دوباره مرگ» هم به خوبي از اين عنصر استفاده كرده و ماجراي تخيل برانگيزش را پيش برده است. رمان «هجوم دوباره مرگ» حكايت آدم‌هايي است كه مرگ از آن‌ها روي گردانده است، آدم‌هايي كه در عرض چند ماه اين خلاءبزرگ را احساس كرده‌اند و ملتمسانه منتظر بازگشت دوباره او هستند. ساراماگو در اين كار به نحو بسيار شايسته‌اي اوضاع رقت‌انگيز بشر در نبود مرگ را به تصوير كشيده‌؛ تصويري كه با دلهره‌ها و از سر و كول همديگر بالا رفتن‌ها براي سبقت گرفتن از همديگر در رسيدن هر چه زودتر به مرگ به اوج رسيده است. يكي از عادات خوزه ساراماگو در عالم نويسندگي عادت طولاني‌نويسي بدون دليل است كه متاسفانه در اين كار هم وجود دارد، عادتي كه ريشه در تاكيد بيش از اندازه به تفهيم خواننده دارد. ساراماگو مي‌توانست موضوع بديع‌اش را در نيمي از اين حجم بگنجاند و با توصيف‌هاي چند باره لذت ايجاد شده را در ذهن خواننده از بين نبرد؛ اي كاش او تمام توانش را در همان فضاي بيمارستان خلاصه مي‌كرد و از خير گنجاندن شخصيت‌هاي اضافه هم مي‌گذشت. هرج و مرجي كه ساراماگو در محيط بيمارستان ساخته به خودي خود مي‌تواند به عنوان يك اثر به ياد ماندني در ذهن خواننده جاودانه شود، خصوصا آن لحظاتي كه اين محيط به تسخير افراد پير در مي‌آيد و آن‌ها در طلب مرگ گوي سبقت را از ديگران مي‌ربايند. ضربه ناگهاني آغاز رمان «هجوم دوباره مرگ» كه نشانگر از دست رفتن نظم موقت جهان است ،به شكلي غير‌مستقيم به نظم دروني و اصولي انسان‌ها اشاره داردكه هم اكنون از ميان رفته و آن‌ها به تعبير مولانا در جهاني بي چون گرفتار آمده‌اند. ساراماگو در اين اثر نگاهي فلسفي دارد كه در خلال آن مخاطبش را مسحور نگاه خود مي‌كند، نويسنده رمان «هجوم دوباره مرگ» البته تمام انسان‌ها را در مواجهه با نبود مرگ يكسان توصيف نمي‌كند و نگاه مرگ هم به همه آن‌ها نگاهي از يك زاويه نيست. شخصيت بسيار خوبي كه در اين رمان بيشتر از افراد ديگر در ذهن خواننده جا خوش مي‌كند، شخصيت يك مرد موسيقي‌دان است كه مرگ علاقه عجيبي به دوستي با او دارد. مرگ در اين رمان داراي تشكيلاتي چون يك وزارتخانه است كه بدون مراجعه به مستندات به خاتمه زندگي هيچ كس اقدام نكرده و كاملا انصاف را رعايت مي‌كند، بر همين اساس او مجبور است كه در رسيدگي به پرونده مرد موسيقي‌دان تامل بيشتري از خود نشان دهد. نكته بسيار درخشان ديگري كه در اين رمان بايد به آن اشاره شود پيدا شدن چند دلال است كه تلاش مي‌كنند با سوءاستفاده از وضعيت پيش آمده و نزديك شدن به مرگ و پيشنهاد رشوه، او را به گرفتن جان افرادي كه پول مي‌دهند ترغيب كنند، نكته‌اي كه آكنده از طنزي تلخ است و خواننده با وجود آن كه لبخندي به لب مي‌آورد اشكي هم مي‌ريزد. رمان «هجوم دوباره مرگ» به خواننده نشان مي‌دهد كه اگر مرگ نباشد چه بلايي ممكن است بر سر بشر بيايد و جستجو كردن مرگ تا چه اندازه مي‌تواند كاري طاقت‌فرسا و بي‌نتيجه باشد. به هر حال رمان «هجوم دوباره مرگ» با تمام زياده‌گويي‌هايش اثري است كه خواندنش خالي از لطف نيست، اثري كه در نوع خود متفاوت و دوست‌داشتني است. چاپ سوم رمان «هجوم دوباره مرگ» به تازگي توسط نشر نگاه عرضه شده است.



Friday, September 26, 2008

when death sends you purple letters !!!!



I've recently read the book "las intermintencias la muerte " as the original name , translated into "death at Intervals" or "death with interruptions" in english and " هجوم دوباره مرگ " in farsi ....


it was really nice , full of imaginations about an event which will never happen ! the book starts with a very deep and interesting sentence : " the next day noone died ! " " روز بعد کسی نمرد " ... can you just imagine that ? it was so surprising when i read it ... you may think it must be a joke but you'll see that all the events of the books starts from here ! ... and i really enjoyed the smart writing of Saramago who had thought of every possible thing ! ....


the next srprising thing is to imagine death as a woman who lives in her home usually and then suddenly she fall in love !....


so i really suggest yo to read this ... and there will be more about the book (this time i won't write about the writer Saramago , i will wait until i have read the "Blindness" .....)




On the first day of the new year, no one dies. This of course causes consternation among politicians, religious leaders, morticians, and doctors. Among the general public, on the other hand, there is initially celebration ; flags are hung out on balconies, people dance in the streets. They have achieved the great goal of humanity ; eternal life. Then reality hits home ;families are left to care for the permanently dying, life-insurance policies become meaningless, and funeral parlors are reduced to arranging burials for pet dogs, cats, hamsters, and parrots.Death sits in her chilly apartment, where she lives alone with scythe and filing cabinets, and contemplates her experiment ; What if no one ever died again? What if she, death with a small d, became human and were to fall in love?Publishers WeeklySaramago's philosophical page-turner hinges on death taking a holiday. And, Saramago being Saramago, he turns what could be the stuff of late-night stoner debate into a lucid, playful and politically edgy novel of ideas. For reasons initially unclear, people stop dying in an unnamed country on New Year's Day. Shortly after death begins her break (death is a woman here), there's "a catastrophic collapse" in the funeral industry; disruption in hospitals of "the usual rotational process of patients coming in, getting better or dying"; and general havoc. There's much debate and discussion on the link between death, resurrection and the church, and while "the clandestine traffic of the terminally ill" into bordering countries leads to government collusion with the criminal "self-styled maphia," death falls in love with a terminally ill cellist. Saramago adds two satisfying cliffhangers-how far can he go with the concept, and will death succumb to human love? The package is profound, resonant and-bonus-entertaining



On the first day of the New Year, no one dies. This understandably causes great consternation amongst religious leaders - if there's no death, there can be no resurrection and therefore no reason for religion - and what will be the effect on pensions, the social services, hospitals? Funeral directors are reduced to arranging funerals for dogs, cats, hamsters and parrots. Life insurance policies become meaningless. Amid the general public, on the other hand, there is initially celebration: flags are hung out on balconies and people dance in the streets. They have achieved the great goal of humanity - eternal life. But will death's disappearance benefit the human race, or will this sudden abeyance backfire? How long can families cope with malingering elderly relatives who scratch at death's door while the portal remains firmly shut?Then, seven months later, death returns, heralded by purple envelopes informing the recipients that their time is up. Death herself is now writing personal notes giving one week's notice. However, when an envelope is unexpectedly returned to her, death begins to experience strange, almost human emotions.In his new novel, Jose Saramago again turns the world on its head - an everyday event is snatched away, and humankind is left to make of it what it will.



Friday, September 19, 2008

A mighty Heart


this is the name of a very beautiful and astonishing movie which i really like , you will see a very strong woman who fights all the bad events she encounter and all she has is her hope , a very emotional woman who is forced to suffer many things ..... after you see the movie you will agree that this is the best performance of Angelina Jolie ..... i really liked this movie and i hope you enjoy it too .

there will be more information about it :




A Mighty Heart




On January 23, 2002, Mariane Pearl's world changed forever. Her husband Daniel, South Asia bureau chief for the Wall Street Journal, was researching a story on shoe bomber Richard Reid. The story drew them to Karachi where a go-between had promised access to an elusive source. As Danny left for the meeting, he told Mariane he might be late for dinner. He never returned. In the face of death, Danny's spirit of defiance and his unflinching belief in the power of journalism led Mariane to write about his disappearance, the intense effort to find him and his eventual murder in her memoir "A Mighty Heart: The Brave Life and Death of My Husband Danny Pearl." Six months pregnant when the ordeal began, she was carrying a son that Danny hoped to name Adam. She wrote the book to introduce Adam to the father he would never meet. Transcending religion, race and nationality, Mariane's courageous desire to rise above the bitterness and hatred that continues to plague this post 9/11 world, serves as the purest expression of the joy of life she and Danny shared.




by Roger Ebert :

"A Mighty Heart" begins with shots of the teeming streets of Karachi, Pakistan, a city with a population that seems jammed in, shoulder to shoulder. Terrorists will emerge from this sea of humanity, kidnap the American journalist Daniel Pearl and disappear. The film is about the desperate search for Pearl (Dan Futterman) before the release of the appalling video showing him being beheaded. It is told largely through the eyes of and based on a memoir by his widow, Mariane.
We know how the story is going to end. The real drama is played out with the natures of the people looking for him. They include his pregnant wife, a French radio journalist who conceals her grief behind a cool and calculating facade to help her husband's chances; their friend (
Archie Panjabi), whose apartment becomes a nerve center; a Pakistan security official (Irrfan Khan) whose uncertain position reflects the way his country accepts American money and harbors terrorists; an American agent (Will Patton) whose skills are better adapted to American cities, and one of Pearl's bosses at the Wall Street Journal (Denis O'Hare), who offers encouragement without much reason.
Standing at the center of the story is Mariane Pearl, played by
Angelina Jolie in a performance that is both physically and emotionally convincing. A few obvious makeup changes make her resemble the woman we saw so often on TV (curly hair, darker skin, the swelling belly), but Jolie's performance depends above all on inner conviction; she reminds us, as we saw in some of her earlier films like "Girl, Interrupted" (1999), that she is a skilled actress and not merely (however entertainingly) a Tomb Raider.
The movie, directed by the versatile British filmmaker
Michael Winterbottom ("24 Hour Party People," "The Road to Guantanamo"), is notable for what it leaves out. Although we do meet the possible suspect Omar (Aly Khan), there are not any detailed scenes of Pearl with his kidnappers, no portrayals of their personalities or motivations, and we do not see the beheading and its video. That last is not just because of Winterbottom's tact and taste, but because (I think) he wants to portray the way Pearl has almost disappeared into another dimension. His kidnappers have transported him outside the zone of human values and common sense. We reflect that the majority of Muslims do not approve of the behavior of Islamic terrorists, just as the majority of Americans disapprove of the war in Iraq.
Many thrillers depend on action, conflict, triumph and defeat. This one depends on impotence and frustration. The kidnappers cannot do more than snatch one unarmed man after he gets out of a taxi, and Pearl's friends are lost in a maze of clues, lies, gossip and dead ends. The movie has been described as a "police procedural," but I saw it more as a stalemate.
Mariane Pearl reminds us in her book, and the movie reminds us, too, that some 230 other journalists had lost their lives at the time of Pearl's kidnapping, most of them during the conflict in Iraq. That means they proportionately had a higher death rate than combat soldiers. That's partly because they are ill-prepared for the risks they take and partly because they're targets. The Americans who complain about "negative" news are the ideological cousins of those who shoot at CNN crews. The news is the news, good or bad, and those who resent being informed of it are pitiful. More Americans are well-informed about current sports and auto-racing statistics, I sometimes think, than anything else.
What is most fascinating about Mariane Pearl, in life and in this movie, is that she is not a stereotyped hysterical wife, weeping on camera, but a cool, courageous woman who behaves in a way best calculated to save her husband's life. Listen to her speak and sense how her mind works. While you experience the fear and tension that Winterbottom records, see also how she tries to use it and not merely be its victim. (In the same sense, the statements of the parents of Blair Holt, the boy who died in a senseless shooting on a Chicago bus, have glowed with intelligence and sanity, despite their grief.)
What is best about "A Mighty Heart" is that it doesn't reduce the Daniel Pearl story to a plot, but elevates it to a tragedy. A tragedy that illuminates and grieves for the hatred that runs loose in our world, hatred as a mad dog that attacks everyone. Attacks them for what seems, to the dog, the best of reasons.





Atlanta Journal-Constitution


In a sense, "A Mighty Heart," the story of the search for Wall Street Journal reporter Danny Pearl, is "All the President's Men" for the 21st century.
Granted, it isn't as good as the Dustin Hoffman/Robert Redford Watergate classic. Still, it celebrates that same sort of journalistic courage, integrity and resolve — albeit in more tragic circumstances.
Further, it echoes the style of the earlier film. That is, a painstaking two-step-forward, one-step-back procedural, leading to a foregone conclusion.
Everyone knew what happened to Nixon. Almost everyone knows what happened to Pearl. In case you don't, while in Pakistan on assignment for the Journal, the former Atlantan (he started at the paper's Atlanta bureau in 1990) was kidnapped and later beheaded by terrorists.
"A Mighty Heart" takes Danny's (Dan Futterman) abduction and eventual execution as its starting point. But it takes its power and plotline from the memoir his wife, Mariane (Angela Jolie), also a journalist, wrote after he was murdered.
The Pearls were living in Karachi, Pakistan. Before they left the country, he wanted to chase down one last story on Richard Reid, the so-called shoe bomber. On Jan. 23, 2002, Danny left for a fatal last interview. Heeding the warnings of others to meet at a public place, he had his driver drop him off at the Village Restaurant. Then he vanished.
The film charts the five-week search that ensued as U.S. government agents led by Randall Bennett (Will Patton); Pakistani authorities headed by a man only known as Captain (Irfan Khan); and Danny's old colleagues at the newspaper, John Bussey (Denis O'Hare) and Steve LeVine (Gary Wilmes), converge on the house where Mariane is staying. They all want to help, but the city is a jungle of dead ends and false alarms, stale leads and treacherous men.
As they scour the dangerous political maze and the Byzantine back streets, of Karachi, the rumors fly: Danny was a CIA agent. He was with the Mossad. Or, as one Pakistani official insists, he was working for India against Pakistan. And there is always the persistent whispered fear: Do his captors know he's Jewish?
Michael Winterbottom, the prolific and eclectic director of everything from "
Tristram Shandy: A Cock and Bull Story" and "Jude" to "24 Hour Party People" and "The Claim," goes back and forth between two realities. There's Mariane's stoic composure as, housebound but still a journalist, she works her contacts via cellphones, e-mails and the Internet (the film gets to the point where the constant ringing of someone's cellphone is like an electric jolt).
And there is crowded, gridlocked Karachi, where cabs and cars share the street with sheep and goats while brightly painted buses lumber through the madness like brightly painted elephants. Winterbottom shows us how easily Danny — or anyone — could be swallowed up in this teeming maelstrom of poverty, fundamentalism, terrorism and whatever else the unstable region has to offer.
Winterbottom uses a terse, almost docudrama style that works better on some levels than others. His rigorous, unsentimental approach mirrors the journalistic ethics and need to know embodied by the Pearls. Still, he makes it difficult for us to find an emotional center with which we can identify. A lesser filmmaker would've focused on Danny or on one of the men conducting the search. Winterbottom hones in on the woman left behind to wait — the Penelope to a doomed Odysseus, fending off not suitors but unspeakable fears.
Jolie, who won raves from the tough crowd in Cannes, uses an Olivier-like external approach: disguising herself in Mariane's coal-black Mediterranean curls, slightly darker skin and unique accent (she is part Afro-Cuban, part Dutch and was raised in France). The actress and Winterbottom make Mariane the mighty heart of their movie, and Jolie plunges into the role — whether she's demonstrating a heroic self-possession or wailing in the dark like some mortally wounded animal.





sources : yahoo movies , rogerebert.suntimes.com

من ديگه رسما دانشجو شدم !!!!

من ديگه جدي جدي دانشجو شدم ... چهارشنبه رفته بودم ثبت نام حضوري ... البته خيلي خسته شدم ولي يه هيجان خاص و قشنگي داشت ... محيط جديد ، آدماي جديد و از همه ي شهرها ، درسهاي جديد و از همه مهمتر يه لقب جديد : دانشجو
خلاصه فعلا دارم با اين لقب حال مي كنم ! تازه دانشگاه تهران از الان يه كاري كرده كه حسابي بهمون خوش بگذره : روز اول يعني 2 مهر جشن دارن واسه ي ماها كه به قول خودشون جديدالوروديم ! هفته ي بعدش افطاري دعوتيم و هفته ي بعدشم مي ريم اردو !!! حالا ديگه اين هيجان داره هر روز بيشتر مي شه تا برم ببينم چقدر خوشم مياد !
از همه بدتر برنامه مون بود . يك برنامه ي مزخرف كه اولا هر روز بايد بري دانشگاه حتي واسه ي يك كلاس ، دوما برنامه ام تا دلت بخواد خالي داره يعني صبح كلاس داري بعديش بعد از ظهر است و از اين چيزها ... حالا من فعلا اين چيزها رو نديد مي گيرم چون قرار نيست از همين اول بهونه بيارم و قراره حسابي خوش بگذرونم !!! ..................................... تا بعد

Monday, September 15, 2008

It’s a lovely rainy day !


hi , today I want to introduce a really beatiful book , Odette Toulemonde by Eric Emmanuel Schmitt . it is a book with five short stories written for women ! i myself didn't get it when i saw this words on the book , but after i read the book i found that it was really written for women to enjoy it , they're not cheap stories at all but when you read the book you will understand that women will enjoy it much more than men !

there will be a biography about Schmitt and some reviews about the book ...





biography :


Within a decade, Eric-Emmanuel Schmitt has become one of the most read and acted French-language authors in the world.
Born in 1960, he attended the prestigious Ecole Normale Supérieure where he was awarded a doctorate in Philosophy and the top French teaching qualification. Schmitt first made a name for himself in the theatre with The Visitor, a play that posits a meeting between Freud and – possibly – God; the work soon became a classic and is now part of international repertoire. Further successes quickly followed, including Enigma Variations, The Libertine, Between Worlds, Partners in Crime, My Gospels and Sentimental Tectonics. Acclaimed by audiences and critics alike, his plays have won several Molières and the French Academy’s ‘Grand Prix du Théâtre’. His works are now played in over 40 countries.

More recently, the four novellas that make up his Cycle de l’Invisible, a series of tales dealing with childhood and spirituality, have met with huge success both on stage and in the bookshops. These are Milarepa, Monsieur Ibrahim and the Flowers of the Koran, Oscar and the Lady in Pink and Noah’s Child. Much of his literary career has been devoted to writing novels. An early novel, The Sect of the Egoists, was followed by novels of light, The Gospel According to Pilate, and shadows, The Alternative Hypothesis. Since then he has written When I was a Work of Art, a whimsical and contemporary version of the Faustus myth and My Life with Mozart, a strikingly original compilation of private correspondence with the Austrian composer. Two short stories collections supplement his works: Odette Toulemonde and Other Stories, celabrating women's quest for happiness and Ostend's Dreamer, a tribute to the power of imagination.

A keen music-lover, Eric-Emmanuel Schmitt has also translated into French The Marriage of Figaro and Don Giovanni from the original Italian. His fertile imagination continues to open new doors and cast unusual reflections. Odette Toulemonde, the first motion picture he wrote and directed has been running on European screens in 2007.
Eric-Emmanuel Schmitt lives in Brussels and all his French-language works are published by Albin Michel.




Odette Toulemonde and other stories :


With his customary tenderness and never judgingly, Eric-Emmanuel Schmitt brings us a gallerry of unforgettable characters, each one seeking happiness: fron a humble salesgirl to an implacable millionaire; from a thirty-year-old woman with no illusions to a mysterious barefoot princess- with a few ambiguous husbands, cowardly lovers and mothers who suffer from never having daughters throw in.
Eight love stories that explore the whims of destiny and the most intimate secrets of the human heart.




interview with Schmitt about the book :


This is your first volume of short stories

EES. Short stories are a bit like water colours. You have to waste a lot of paper just to come up with one. In these, I found a style of expression that suited me perfectly: the short-story life. A short story is a life speeded up: you’ve got to tell a whole life in thirty pages. As I prefer suggesting to writing, I felt completely at home.

These stories came about in a curious way

Yes, while I was filming and editing my film (Odette Toulemonde, with Catherine Frot, out early 2007). When I signed the contract, I was told: “You’re not contracted to write, of course.” Now, that was an incitement!

These stories are all about the quest for happiness?

(He quotes a line from the book.) “It’s a lovely rainy day!” The older I get, the deeper grows a source of inner happiness that is simply my wonder, and almost gratitude, at being alive. But these eight stories are about people’s complexity. None of the characters is rigidly one-sided. There is always the opposite side.

You are not afraid of mystery

No, nor even of leading my readers to ends that are like trapdoors opening up. I trust my readers’ sensitivity. I’m a doctor in Philosophy, but when I sit down to write, I’m choosing to express myself through fiction, in other words, metaphor. An author has to trigger an impulse, an emotion which the reader then lives with.

Odette Toulemonde was inspired by a genuine encounter?One day, I was signing books on the banks of the Baltic. I was feeling miserable because I was lonely and it was my birthday. A lady came up to me dressed in her best and handed me a letter covered in garlands and angels and with a red foam heart inside. A dreadful thought occurred to me: I thought “Am I worthy of such readers?” An hour later in my hotel room, I opened the letter. It was wonderful, and I spent the night with the foam heart.


Interview by Pierre Vasseur





hope you enjoy the book !

يك روز خيلي قشنگ باراني !!!


سلام . امروز يه چيزهايي راجع به كتاب "يك روز قشنگ باراني" از اريك-امانوئل اشميت ميزارم ... كتاب خيلي زيبايي بود من خيلي دوستش داشتم ... چند تا داستان زيبا ي زنونه ! من خودم هم اولش كه كتاب رو گرفتم نفهميدم منظورشون از داستان هاي زنونه چيه ولي با خوندن داستانها فهميدم كه ميشه داستان هايي نوشت كه بيشتر زنها از خوندنشون لذت ببرن البته منظورم اصلا از اين داستان هاي خاله زنكي نيست ها ! ... بيشتر نمي تونم منظورم رو برسونم بايد خودتون بخونيدشون ... ايجا من بيوگرافي اشميت و چند تا مطلب راجع به اين كتاب ميزارم ... اميدوارم خوشتون بياد





بيوگرافي اريك امانوئل اشميت :



زندگي اريك امانوئل اشميت – داستان‌نويس، نمايشنامه‌نويس، فيلمساز، فلسفه‌دان و موسيقي‌دان– بيش از آنچه فكرش را بكنيد عجيب و غريب است. با اينكه اسمش به آلماني‌ها مي‌خورد، فرانسوي است؛ در ليون فرانسه به دنيا آمده (1960) و امروز در بروكسل بلژيك، توي دفتر كارش به اسم «محل گوش دادن» در يك اتاق زير شيرواني نورگير – كه مثل يك آتليه هنري است – زندگي مي‌كند.
امانوئل اشميت از بچگي شيفته موسيقي بود و از 9سالگي پيانو ياد گرفت. به جز موسيقي عشقش اين بود كه يك شاهزاده باشد اما وقتي فهميد پدر و مادرش از خانواده سلطنتي‌اي نيستند، خيلي زود مأيوس شد. يك وقتي هم رؤيايش اين بود كه «والت ديسني» باشد چون مي‌ديد كه مردم با رفتن به شهربازي چطور به هيجان مي‌آيند و پر از لذت مي‌شوند. اما استادان‌اش او را به جاي رؤياپردازي، به نوشتن تشويق مي‌كردند و مدام به او گوشزد مي‌كردند كه استعداد خوبي براي نويسندگي دارد.
همين شد كه اشميت جوان از 11سالگي نوشتن را شروع كرد و در 16سالگي اولين نمايشنامه‌اش را با نام «گره‌گوار» يا «چرا نخود فرنگي سبز است؟» منتشر كرد. اما چون عاشق آرسن لوپن بود و كارش را در مقايسه با ماجراهاي او بي‌ارزش مي‌ديد، ترجيح داد نوشتن را رها كند.
پدر اشميت، قهرمان مشتزني فرانسه بود و مادرش هم قهرمان دو و ميداني. طبيعي بود كه همه فكر كنند امانوئل جوان بعد از كنار گذاشتن نويسندگي سراغ ورزش برود. اما همه اشتباه مي‌كردند؛ اشميت دور از همه اين ماجراها، به دانشگاه رفت و فلسفه خواند. در 26سالگي تز دكترايش را ارائه داد و بلافاصله مشغول تدريس فلسفه شد.
ولي 3 سال بعد (1989)، امانوئل اشميتي‌ كه در خانواده‌اي غيرمذهبي به دنيا آمده بود، در محيطي غيرمذهبي بزرگ شده بود و به هر چيزي سرك كشيده بود جز مذهب، يكباره زيرورو شد و تبديل به نويسنده‌اي شد كه رگه‌هاي مذهب در آثارش بيشتر از هر چيز ديگري خودنمايي مي‌كرد.
داستان از اين قرار بود كه در بهار 1989، اشميت و دوستان‌اش در يك سفر تفريحي به بيابان‌هاي آفريقا، گم مي‌شوند و اشميت از همه جدا مي‌افتد؛ «از آنجايي كه چيزي همراهم نبود،‌ بايد مي‌ترسيدم اما برعكس، احساس متفاوتي داشتم و شب مطلق را تجربه مي‌كردم.
اين جمله مدام در ذهنم قوت مي‌گرفت و تكرار مي‌شد كه هر چيز حكمتي دارد و من مفهوم مرگ را در تنهايي، مثل يك رويداد غافلگيرانه پذيرفتم. در طول شب، جاودانگي را تجربه كردم و از آن به بعد فهميدم كه در درونم چيزي بيشتر از خودم هست. از همان روز توانستم بنويسم.»
امانوئل اشميت از سال1991 و با نمايشنامه «شب والوني» دوباره نوشتن را از سر گرفت؛ بعد هم «ميلارپا» را نوشت كه يك تك‌گويي بر اساس تعاليم بودا ست. «مسيو ابراهيم و گل‌هاي قرآن» را تحت تاثير تصوف يك پيرمرد مسلمان و «اسكار و بانوي صورتي» را با محوريت دين مسيح نوشت.
«فرزند نوح» را بر اساس آموزه‌هاي يهوديت و رمان مهم و تاثيرگذار «انجيل‌هاي من» را هم بر اساس داستان انجيلي تصليب نوشت اما از ديد پينتوس پيلاطس – حاكم رومي آن روز- كه در حل معماي رستاخير مسيح با عقل منطقي ناكام مانده. طرح داستان‌ها و نمايشنامه‌هاي امانوئل اشميت معمولا ساده و شبيه به هم است.






كتابخانه امانوئل اشميت:



انجيل‌هاي من كتاب دو بخش به هم مرتبط دارد؛ يكي «شب باغ زيتون» ‌كه روايت زندگي حضرت مسيح است از كودكي تا نجارشدن و به پيامبري رسيدن؛ روايت دوم «انجيل به روايت پيلاطس» كه از فرداي تصليب شروع مي‌شود. پيلاطس كه حاكم شهر است و خودش دستور مصلوب‌كردن مسيح(ع) را داده، هنوز در شك و حيرت است. اين كتاب در سال 2004 در يك نظرسنجي، كتاب محبوب زنان فرانسه شد.
خرده‌جنايت‌هاي‌زناشويي ژيل كه به خاطر افتادن از پله‌ها، 15 روز در بيمارستان بوده، حالا دچار فراموشي شده است و همراه همسرش ليز به خانه برگشته. او مــي‌خــواهد با تعريف‌هاي ليز از گذشته و ديروزش، خودش را پيدا كند. اما ظاهرا نه ژيل حافظه‌اش را از دست داده، نه ليز راست مي‌گويد، و نه هيچ‌چيز ديگري سر جايش است.
گل‌هاي معرفت مجموعه 3 داستان بلند «ميلارپا»، «مسيو ابراهيم و گل‌هاي قرآن» و «اسكار و بانوي صورتي». داستان‌ها به ترتيب تمي بودايي، اسلامي و مسيحي دارند. اشميت اسم اصلي اين مجموعه را «نامرئي» گذاشته. معروف‌ترين داستان اين مجموعه «مسيو ابراهيم و گل‌هاي قرآن» است كه در آن پسربچه‌اي يهودي، پسر خوانده مسيو ابراهيم مسلمان مي‌شود.
مهمانسراي دو دنيا نمايشنامه‌اي است در يك پرده؛ 6نفر در يك مهمانخانه به هم رسيده‌اند، هيچ كدام‌شان مطمئن نيستند كجا هستند، هيچ‌كدام نمي‌دانند اينجا چه كار مي‌كنند، هيچ‌كدام نمي‌دانند تا كي اينجا هستند و هيچ‌كدام نمي‌‌دانند به كجا خواهند رفت. بازهم نبايد به حرف‌هاي رد و بدل شده اعتماد كرد...
نواي اسرارآميزاريك لارسن جوان، خبرنگاري است كه بعد از درخواست‌هاي فراوان براي مصاحبه، حالا به جزيره‌اي آمده كه ابل زنوركو، نويسنده برنده نوبل، آنجا تك و تنها زندگي مي‌كند. لارسن قرار است در مورد آخرين كتاب زنوركو، «عشق و ناگفته‌ها» مصاحبه بگيرد. اما پاي زني به نام هلن در وسط صحبت‌ها به ميان مي‌آيد و... . اين نمايش پارسال در تالار چهارسو روي سن رفت.
يك روز قشنگ باراني آخرين كتابي كه از اشميت به فارسي برگردانده شده، مجموعه 5 داستان كوتاه است كه هركدام داستان يك زن را تعريف مي‌كنند. هركدام از اين 5 زن، باوجود همه تفاوت‌ها، يك شباهت كلي دارند؛ همه در جست‌وجوي حقيقت و معناي زندگي هستند.








يك روز قشنگ باراني داستان زني جوان و بدبين است كه فقط معايب و نقص ها را مي بيند نه زيبايي ها را.هلن در مسير زندگي خود با مردي ازدواج مي كند كه خوشبين و شاد است و مسير زندگي او را تغيير مي دهد.
اما امانوئل اشميت فقط از تاثير مردان كه يا شوهر ند يا فرزند يا پدر قصه نمي گويد او در داستان "ادت معمولي "از مرد نويسنده مشهوري حكايت مي كند كه داستان هاي عامه پسند مي نويسد و در اوج ناكامي زني كه خواننده پر و پا قرص او ست زندگي اش را نجات مي دهد يعني به او اميد و عشق مي بخشد.
داستان غريبه كه زندگي يك روزنامه نگار را در پيري تصوير مي كند شايد بهترين داستان اين مجموعه محسوب شود.روزنامه نگاري كه تصور مي كند همسرش به ا وخيانت كرده است و در پايان سر از آسايشگاه رواني در مي آورد.يا قصه معشوقه مردي متاهل متمول وبا نفوذي كه به خاطر بدبيني و نفرت و حس انتقام جويي در نهايت فقر مي ميرد.
هر كسي طبق سليقه خود كتابي را "بهترين كتاب دنيا" مي داند اما براي زناني كه در زندان سيبري دور از فرزندان و عزيزانشان حبس مي كشند بهترين كتاب دنيا را يك كتاب آشپزي مي دانند ميراثي كه براي بازماندگانشان به ارث مي گذارند.اين پنج داستان كوتاه روايت زندگي زناني با خصوصيات و خلق و خويي متفاوت است در حاليكه همه در جست و جوي حقيقت و معناي زندگي هستند.






خب اميدوارم از كتاب لذت ببرين ...




Sunday, September 14, 2008

آه كه اين طور




اين گزارشي ازشب اول كنسرت محسن نامجو است ...چقدر دلم مي خواد از اين كنسرتها اينجا داشته باشيم ... البته مسلما براي شنيدن همه ي آهنگهاي او نه فقط آلبوم ترنج !!! فعلا چاره اي نداريم جز اين كه اين جور مطلب ها رو بخونيم و آخرش بگيم


"آه كه اين طور "






اولین کنسرت محسن نامجو در ایالت متحده، شنبه شب گذشته شانزدهم شهریور در کاخ «هنرهای زیبا»ی شهر سانفرانسیسکو برگزار شد‌.
سازمان هنری «Beyond Persia» که از مدتی پیش اسپانسر و برگزار‌کننده چند برنامه و کنسرت برای هنرمندان جوان ایرانی بود بر‌پا‌کننده این کنسرت بود‌.
استقبال خوبی از کنسرت شده بود و نزدیک به ۱۰۰۰ نفر در سالن حضور داشتند و اکثر بلیت‌ها به فروش رفته بودند.
برنامه با تاخیر و پخش فیلم کوتاهی از زندگی و کارهای محسن نامجو شروع شد‌. سپس خود وی به صحنه آمد و دو ترانه نخستین خود «‌ترنج» و «آه که این‌طور» را به روش پلی‌بک (‌لب‌خوانی‌) اجرا کرد‌.
پس از آن برنامه خود را به تنهایی ادامه داد. باور آن سخت بود که نامجو در حضور این همه تماشاگر بتواند به تنهایی و به صورت سلو برنامه اجرا کند‌.
ولی او از پس این مهم بر‌آمد و بدون آن‌که صحبتی کند با مهارت برنامه را پیش برد و همه را محو هنرنمایی خود کرد‌.


تمام سازها و وسایل او در صحنه عبارت بودند از دو گیتار و دو سه‌تار. او کل برنامه را با این سازها به‌طرز اعجاب‌انگیزی ادامه داد.
تسلط او به سازهایش، بازی او با کلمات و شعرهایی که بسیاری از آن‌ها سروده خود اوست و حنجره‌ایی که هیچ محدودیتی برای هیچ صدایی ندارد و از گوشه‌ها و نغمه‌های موسیقی اصیل و نواهای محلی کردی و قشقایی گرفته تا گام‌های بلوز و راک و حتی اصوات و


صداهایی که در هیچ طبقه‌بندی جا ندارند، از کنسرت آن شب خاطره به‌ یادماندنی برای همه ساخت‌.




اگه خواستين كاملتر بخونين اينجا رو ببينين :‌http://radiozamaaneh.com/music/2008/09/post_226.html








Saturday, September 13, 2008

طعم 18


!من امروز 18 سالم تموم شد و ديگه رسما ميشه بهم گفت 18 ساله


امروز هر كي زنگ زده بود كه تولدم رو تبريك بگه بعد از اينكه مي گفت " خب ديگه 18 ساله شدي " ادامه اش مي پرسيد كه حالا ديگه آزاد شدي و مستقل شدي و از اين حرف ها


اين 18 يك عدد خاصي است ، انگار كاملا مساوي استقلال و آزاد بودن است ، حتي خودم هم قبلا وقتي كسي مي گفت فلاني 18 سالش است همه اش با خودم مي گفتم كه حتما الان كاملا آزاد است و هر كاري دلش مي خواد مي كنه ولي حالا كه خودم به اين سن رسيدم ميبينم انگار همچين تفاوتي هم با مثلا ديروزم يا پريروزم ندارم ...ممكنه از درونم اين احساس رو داشته باشم كه ديگه مستقل شدم ولي واقعيت يه چيز ديگه است ... اصلا مي شه گفت ربطي به اين چيزها نداره ، شايد يه موقع ديگه اي -كه ممكنه خيلي دور يا خيلي نزديك باشه-يه جاي ديگه اي يه اتفاقي باعث بشه اين احساس استقلال به واقعيت تبديل بشه ...


به هر حال نميشه اين قضيه رو انكار كرد كه تصور همه از 18 سالگي يه جورايي درسته و در واقع مي شه گفت الن من اختيارات و امتيازات جديدي دارم و فعلا هم تصميم دارم از اين ها تا جايي كه ميشه استفاده كنم ........................................................................................................................................................................................... نه مثل اينكه طعم خوبي داره اين 18 سالگي !

happy birthday to me !!!


hi


Happy Birthday To me !!!!


today's my birthday , the spacial day for me ! I hope I can enjoy the whole seconds of today !


I'm so happy now , cuz i feel this is the day for me and everything happen today is fine !


though , today some things may not be as i want - for example i won't have a birthday party today !- but i do my best to enjoy it ... (good for me ! i can have these good feelings the on my birthday party too !!!)


and at last I hope all of you have a good time in my birth day !




تولدم مبارك !!!

سلام .

! تولدم مبارك !
خب امروز ديگه روز خودمه ! آره ديگه آدم هميشه روز تولدش احساس مي كنه كه اون روز واقعا انگار واسه اش ساخته شده حتي اگه هزار نفر ديگه هم اون روز متولد شده باشن ...
راستش صبح كه بيدار شدم هنوز حس تولدم نيومده بود ! ولي كم كم اين احساس خاص بودن اين روز شروع شد و خدا رو شكر هنوز تموم نشده ...آخه خيلي حس خاصيه ...همين كه فقط يك بار در سال بيشتر نيست كافيه كه براش سنگ تموم بزاري
حالا هم دارم از همه ي لحظه هايش استفاده مي كنم ... هرچند ممكنه امروز اتفاق هايي كه مي افته خيلي بر وفق مرادم نباشه - مثلا اين كه امروز من جشن تولد ندارم !!! _ اما همه ي سعيم اينه كه از همه چيز امروز لذت ببرم ... تازه به نفع من ، چون روزي كه قراره مراسم تولدم رو بر گزار كنيم مي تونم دوباره همه ي اين حس هاي خوب رو داشته باشم !!!

Friday, September 12, 2008

مشكلات جهاني شدن !!!

واقعا كه !
اينو روزنامه حيات نو نوشته بود :
اکران فيلم سينمايى «درباره الي» ساخته اصغر فرهادى در‌هاله اى از ابهام فرو رفت.
اکران اين فيلم که براى پايان سال 87 قطعى شده بود؛ به دليل حضور گلشيفته فراهانى در اين فيلم به آينده نامشخصى موکول شده است.
شنيده‌هاى خبرنگار ما حاکى از آن است که معاونت سينمايى وزارت ارشاد در انتظار پخش فيلم مجموعه درو غ‌ها ساخته ريدلى اسکات است تا مشخص شود آيا گلشيفته فراهانى در اين فيلم موازين اسلامى‌را رعايت کرده است يا خير؟! لذا گمان مى‌رود براى ديدن اين فيلم بايد ابتدا مجموعه دروغ‌هاى ريدلى اسکات را به تماشا نشست زيرا مسئولان سينماى ايران هر تصميمى‌را درباره بازى گلشيفته فراهانى به اکران اين فيلم موکول دانسته اند.
«درباره الي» که هم اکنون مرحله تدوين را پشت سرمى‌گذارد؛ آخرين کار اصغر فرهادى است که در آن غير از گلشيفته فراهاني؛ ترانه عليدوستي، مانى حقيقي، شهاب حسيني، مريلا زارعي، رعنا آزادى ور، احمد مهرانفر، صابر ابر و پيمان معادى بازى مى‌کنند. فيلمبردارى اين فيلم که براساس فيلمنامه فرهادى ساخته شده است؛ از 7 ارديبهشت آغاز شد و قرار بود پس از پايان مراحل فنى و تدوين؛ در نيمه دوم سال جارى در سينماها نمايش داده شود. اين فيلم روايت زندگى چند خانواده است که براى گذراندن تعطيلاتى سه
روزه به شمال کشور سفر کرده اند.
اگه خواستين كاملشو اينجا بخونين :
كلي دلم خوش بود كه كسي به اين جور پيشرفتها كاري نداره و به جاي اينكه طرف رو ممنوع التصوير كنن كلي تشويق ميشه ...اين چند وقت منتظر بودم خبر تشويقي چيزي بشنوم ، آخه كم نيست كه آدم با همچين كارگردان و بازيگرهاي عالي اي كار كنه ، حتي شده يك نقش كوچيك ...ولي فكر نمي كردم به جاي تشويق همچين چيزي ببينم !

آدم چي بگه ؟؟؟!!!



اينو چند وقت پيش ديدم ..جالبه ....چرا ماها از اين كارا بلد نيستيم ؟ ...

ثبت نام

همين چند دقيقه پيش براي دانشگاه تهران ثبت نام كردم ... آخه من امسال كنكور داده بودم و قبول شدم ، رتبه ام 497 بود ... حالا اينها بماند ... خلاصه تازه ثبت نام اينترنتي ام تموم شد ... چقدرم من از اين كارهاي اينترنتي ايران بدم مياد !!! هميشه تا آخرين لحظه احساس مي كنم به هيچ كدوم از كارهايي كه مي كنم اطمينان ندارم ... من اصلا با پيشرفت مشكلي ندارم اما اين جور اينترنتي بازي ها به درد جايي مي خوره كه همه چيزش حساب شده باشه و همه چيزش با اين تكنولو‍‍ژي ها سازگار باشه ... وقتي هنوز اكثر مردم با سرعت هاي 40-45 كيلوبايتي به اينترنت وصل ميشن ، وقتي هر لحظه ممكنه اينترنتشون قطع بشه ، وقتي هر لحظه ممكنه برقشون قطع بشه ، وقتي سايتها قدرت اينو ندارن كه به يك عده ي زياد در آن واحد جواب بدن ... به نظرم هر چيزي كه قرار باشه اين طوري ثبت بشه خيلي مسخره است ...
در هر صورت من فعلا مرحله ي اول ثبت نامم رو انجام دادم ... تا ببينم چي ميشه ...
همين ...تا بعد

Thursday, September 11, 2008

سلام ! hi !

سلام
من بعد ازمدتها دوباره تصميم گرفتم كه يك وبلاگ باز كنم
البته اين دفعه قرار نيست راجع به موضوع خاصي باشه فقط مي خوام هر چي دلم خواست بنويسم
راستي ممكنه هميشه فارسي ننويسم ، يك وقتايي شايد انگليسي يا حتي فينگليش بنويسم ! ديگه بستگي به موقعش داره
خب ديگه فعلا همين ... تا بعد
hi !
after such a not-too-long time I decided to open a new weblog
but this time it's not going to be a bout a special thing , I just wanna write everything i want !!!
I may not always write in English , I may write in Farsi or Finglish , it depends on the situation !
so , that's it for the first time ... see ya