دلم یکی از اون پاییزهای قدیمی رو می خواد. از اون پاییز های رنگ و وارنگ، زرد، نارنجی، قرمز، قهوه ای... از اون پاییزهای برگ ریزون می خوام، می خوام وقتی راه می روم زیر پاهام برگ های خشک نارنجی رو حس کنم، می خوام به جای آهنگهای ام پی تری پلیر، یا خش خش برگ ها رو گوش بدم، یا صدای شرشر بارون های پاییزی.
از اون بارون هایی می خوام که اولش نم نم می آید و آدم رو می کشه به راه رفتن زیرش، بعد همین که رسیدی به یه جایی که هیچ سایه بون و پناهگاهی نداره، شیلنگ آسمون بازمی شه و موش آب کشیده می رسی خونه! دلم می خواد تو خیابون که راه می روم به جای صورت های خسته و گرفته ی آدمها، چترهای رنگی شون رو ببینم. دلم می خواد از پشت شیشه ها قطره های بارون رو ببینم که سر می خورن و میان پایین.
دلم آسمون یه دست خاکستری می خواد، پر از این ابرهای پنبه ای بامزه ی بارونی! هوای خنک!
دلم یه پاییز واقعی می خواد ...