Tuesday, October 27, 2009

شهر رنگی، هوای ابری، نم نم بارون... پاییز



دلم یکی از اون پاییزهای قدیمی رو می خواد. از اون پاییز های رنگ و وارنگ، زرد، نارنجی، قرمز، قهوه ای... از اون پاییزهای برگ ریزون می خوام، می خوام وقتی راه می روم زیر پاهام برگ های خشک نارنجی رو حس کنم، می خوام به جای آهنگهای ام پی تری پلیر، یا خش خش برگ ها رو گوش بدم، یا صدای شرشر بارون های پاییزی.

از اون بارون هایی می خوام که اولش نم نم می آید و آدم رو می کشه به راه رفتن زیرش، بعد همین که رسیدی به یه جایی که هیچ سایه بون و پناهگاهی نداره، شیلنگ آسمون بازمی شه و موش آب کشیده می رسی خونه! دلم می خواد تو خیابون که راه می روم به جای صورت های خسته و گرفته ی آدمها، چترهای رنگی شون رو ببینم. دلم می خواد از پشت شیشه ها قطره های بارون رو ببینم که سر می خورن و میان پایین.
دلم آسمون یه دست خاکستری می خواد، پر از این ابرهای پنبه ای بامزه ی بارونی! هوای خنک!


دلم یه پاییز واقعی می خواد ...

Sunday, October 25, 2009

در کلاس درس

نه ساله بودم
در کلاس حساب
معامله می کردم با دوستم
جامدادی ام را به او دادم
تیله اش را گرفتم
آموزگار
روی تخته سیاه
اعداد و ارقامی نوشته بود
تکلیف فردا را
یادم نیست چه بود
او پیش از زنگ تفریح
همه را پاک کرد
من، تیله ی دوستم را
هنوز هم دارم
<بال هایش را کنار شعرم جا گذاشت و رفت>
-واهه آرمن-

Saturday, October 3, 2009

گم شده در لابیرنت زندگی

باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد. آنقدر که اشک ها خشک شوند، باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد. به چیز دیگری فکر کرد. باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد
*****
نمی دونم الان تو کدوم قسمت موندم... گریه هام رو کردم ولی گه گاه باز اشکام سرازیر می شن... دفتر زندگی ام رو ورق زدم ولی گاهی باز دوباره برمی گردم به صفحه های قبل تر و کافیه چشمم به اون صفحه ها بیفته که دیگه بشم مثل اون موقع و دوباره همه چیز برگردن... دارم به چیزهای دیگه ای فکر می کنم اما خیلی جاها همه چیز به هم مربوطن، فکرهای آشفته تنهام نمی زارن... خیلی وقته همه چیز رو دوباره از اول شروع کردم ولی ... ولی نمیشه انگار. اتفاق ها رهام نمی کنن
گیر کردم تو یه لابیرنتی که انگار نمی شه به این راحتی ازش بیرون اومد. قبلا ها، وقتی بچه تر بودم انگار راحت تر بازی می کردم، انگار راحتتر می تونستم راه درست رو پیدا کنم. اما نه، اون موقع هیچی واقعی نبود، الان می فهمم گم شدن تو یه مسیر بسته یعنی چی. الان می فهمم وقتی یه جا گیر می کنی یعنی چی
ولی زندگی همینه، نه؟ همه اش یه بازی است که حالا حالاها ادامه داره. درسته تو مسیرم یه جاهایی می رسم که قبلا ازش عبور کردم، اما این هم جزیی از مسیر اصلی است... دارم دور می زنم، می چرخم، اما، نباید اینطوری ادامه پیدا کنه. می خوام این راه بسته رو تموم کنم و بزنم بیرون، بیفتم تو مسیر اصلی... شاید امروز، شاید فردا، اما، می خوام دوباره زندگی کنم ...................... می تونم، نه؟