Saturday, September 26, 2009

دعای زنی در راه ... که تنها می رفت

تنها برای تو ای مونس آدمی
تنها برای ملت صبور تو ای ترانه ی آدمی
تنها برای تو ای پروردگار واژه
تنها برای تو
شاعر گمنام آن سوی پنجره؛
من آرزومندم
آرزومند آزادی شما
بسیاری عدالت ، آینه های پاک
! ... لبخند خاص خدا
من آرزومند هر آنچه بهترینم
هرآنچه برای شماست
از بوده بود ، از هست
از بوده است
خوبی ها ، شادمانی ها ، یاوری ها
همین طور خوب است
شعر ... یعنی چه ؟
دوستت می دارم
دختر دور هفت دریای آسمان
! آسمانی نزدیک به یکی پیاله ی آب
من تشنه ام به خدا
با من گریه کن
جهان بر خواهد خاست
ما احترام شقایق
به اوایل اردی بهشت امسالیم
عزیزم
درمان بخش زخم های دیرین من
راز بزرگ دختران ماه
شفاخوان شب گریه ها
ری را
آب ها همه از تو زنده اند
آدمیان همه از تو زنده اند
علف ها همه از تو سبز
! آسمان همه از تو آبی عجیب
پس کی خواهی آمد !؟
من خسته ام ، خرابم ، خرد و خرابم کرده اند
دیگر این کلمات ساکت صبور هم فهمیده اند
هی درهم شکننده ی تب من و تاریکی مردمان
هی درهم شکننده ی ترس من و تنهایی مردمان
نیکی پیش بیاور ، بیا
درستی پیش بیاور ، بیا
عشق پیش بیاور ، بیا
بیا ... اعتماد بزرگ
! ... یقین بی پایان هر چه زنانگی
سید علی صالحی

Friday, September 18, 2009

rain, rain in the sky


in do shabi ke gozasht kheili aali bood !! kheili !!!
hichi bishtar az ie barone tonde khoshgel , tu ieki az akharin shabaie tabestooni hale adamo sarejash nemiare !!! taze unam vaghti ke hesabi havas karde bashi beri zire baroon o bezari ba ghatrehash soorateto navazesh kone ...
dishab vaghti baroon gereft biroon boodam , shisheie mashino keshidam paiin o sooratamo bordam biroon ...
parishab ham kenare panjere vaisadam o baroono negah kardam , taze keifesh in bood ke "rain"e 'cher' ham dashtam goosh midadam ...

hala be monasebate hamin shabaie doost dashtani lyricse ahange baroonii ke kheili doostesh daram ro mizaram. ie bar ie jaiy khondam ke ieki migoft ghashangtarin ahange baroonii ke shenide , Rain- jose feliciano boode . oonham ahange kheili ghashangie , ama rastesh age gharar bashe man az beine ahangaie rainii ke shenidam iekio entekhab konam Rain Rain- Cher ro entekhab mikonam ke nakhodagah harmoghe baroon miad ba khodam zemzemash mikonam ...



Rain, Rain
Cher

Everywhere I look I see rain. . .
Why am I here if you're there
So far away it's not fair
To be without you - like this
I miss you more than you know
The nights are long,
The days slow
Without the warmth of your kiss
Wish you were back here with me
Cause out my window,
All I see is

Rain, Rain in the sky
Everywhere I look my eyes see
Rain, rain fallin' down
Crying as it hits the ground
Rain, rain in my heart
Every day that we're apart
Rain, Rain
Falling rain, rain
Only rain, rain

The sun is strong when you're near
But when you're gone it disappears
Behind an ocean of blue
The telephone's not good enough
It can't reach out, it can't touch me
The way that you do
Wish you would knock at my door
Cause only you - can stop the pouring

Rain, Rain in the sky
Everywhere I look my eyes see
Rain, rain fallin' down
Crying as it hits the ground
Rain, rain in my heart
Every day that we're apart
Rain, Rain
Falling rain, rain
Only rain, rain

Maybe I'll go outside
And walk beneath the clouds
Pretend it's you that's watching over me
This isn't the only thing that come's between us now
Baby soon we'll be - together

Rain, Rain in the sky
Everywhere I look my eyes see
Rain, rain fallin' down
Crying as it hits the ground
Rain, rain in my heart
Every day that we're apart
Rain, Rain
Falling rain, rain
Only rain, rain

Thursday, September 10, 2009

کافه پیانو


نمی دونم چرا این جوری شدم ! این تابستون هرچی کتاب خوندم ، از یه جایی به بعد اصلا نتونستم بزارمش کنار و حتی شبهایی بود که تاصبح بیدار موندم تا کتابه رو تموم کنم ! یعنی دلم می خواد کنار نزارمش که از هیجان داستان کم نشه ! تا اینجاش مشکلی نیست ولی آخه بعدش تا یه هفته به خودم فحش می دم به خاطر این که می تونستم لذت خوندن یه کتاب خوب را حداقل یه کم بیشتر از دو سه شب طول بدم
دیشب هم "کافه پیانو" ی فرهاد جعفری رو همین جوری خوندم !! نمی دونم باور می کنین یا نه ولی بعد از کتاب های هوشنگ مرادی کرمانی این تنها رمان ایرانی ای است که خونده ام !! این هم مال یکی از دوستام بود که دستش دیدم و ازش گرفتم تا بالاخره طلسم رو بشکنم !!! حالا هم خوشحالم که این اولین کتاب یه کتاب خوبی بوده که ازش خوشم اومد و هم ناراحتم که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و یه کم بیشتر کشش بدم
البته به یه دلیل خیلی سیاسی که اینجا چیزی راجع بهش نمی گم - چون اصلا دلم نمی خواد واسه چک کردن وبلاگم هم از ف*ی*ل*ت*ر شکن استفاده کنم !- نمی تونم توصیه کنم کسی کتاب رو بخونه ، هرچند خودم ازش خوشم اومد
این دفعه نمی خوام نظرمو راجع به کتاب بگم . فقط همین رو بگم که حسابی می پیچوندتون و خیلی سورپرایزتون می کنه و منم از همچین داستانی خوشم میاد ! اما این دفعه فقط می خوام قسمت هایی از خود کتاب رو اینجا بیارم که به نظرم جالب بود و مهمتراز همه یه جوری است که داستانی رو لو نمی ده


**********


یعنی حقیقتا طوری است که نمی توانی چشم ازش برداری. و بس که آرام و بی سروصداست و سرش تو لاک خودش؛ گاهی اوقات به خودت می گویی کاشکی آقای باربد یا کسی مثل او پدرت بود. می خواهم بگویم، من که اینطوری دلم می کشد.
اگر این طور می بود؛ آن وقت لازم نبود تمام عمرت را با او بجنگی تا عاقبت بهش بفهمانی تو مال خودتی نه مال او یا هیچ کس دیگر. و همه ی حقی که درباره ات داشته؛ فقط همین بوده که اسمی رویت بگذارد که وقت به دنیا آمدنت، عشقش می کشیده رویت بگذارد. همین. و حالا که از این حقش استفاده کرده و اسمی رویت گذاشته که عشقش می کشیده؛ دیگر باید دست از سرت بردارد و تورا به حال خودت بگذارد.
صفحه 19
***
می دانستم اهل این حرف ها نیست و هیچ وقت پیش نخواهد آمد که برود یک دستبند، از آنها که می زنند به دست دزدها یا آدمکش ها و می برندشان این طرف و آن طرف؛ بخرد تا با آن خودش را بکشد.
برای همین بهش گفتم بعد آن که رفت و دستبند را خرید، خودش را به یک استخر و سونای گران قیمت بالای شهر مهمان کند. از آن هایی که توی طبقه ی سوم چهارم جایی هستند و با این حال سقف ندارند و حتا وقتی برف هم ببارد؛ می توانی تویشان شنا کنی. چون زمستان ها آبشان را گرم می کنند. آن قدر که؛ از سطحش بخار بلند می شود و منظره ی رویایی قشنگی می سازد.
برود یک چنین جایی. اما همین که می رود تو، بدون آن که محل سگ به کسی بگذارد؛ مستقیم برود سمت نردبامی که یک جای استخر کار می گذارند تا هر وقت که می خواهند آبش را خالی کنند، بتوانند از آن پایین بروند و تهش را بدهند تمیز کنند. آن وقت برای آخرین بار، ریه هایش را از هوای این جهانی که هیچ وقت بهش لطف نداشته پر کند.
بعد یک نفس عمیق بکشد و پیش چشم های گردشده ی آدم های خپل پرمو اما نیمه کچلی که یا توی استخرند یا نشسسته اند دورش و پاهای گرد و قلنبه شان را هم گذاشته اند توی آب و دارند گوش های کثیفشان را انگشت می زنند و از این که می بینند یک کسی برداشته و با خودش دستبند آورده به استخر، یا دارند مثل کفتار می خندند یا بهت برشان داشته؛ پله ها را یکی یکی پایین برود. اما قبل این که سرش هم برود زیر آب؛ دستبند را نشانشان بدهد و بهشان بگوید کلیدشو گذاشتم خونه. مبادا دنبالش بگردین.
و طوری این جمله را بگوید که بیشترشان پیش خودشان فکر کنند بنده ی خدا مشاعرش را از دست داده. چون آنها که دنبال کلید دستبند او نمی گردند. یعنی اصلا چرا باید این کار ا بکنند؟
بعد؛ خوب که نفس گرفت، پله پله پایین برود. دستبند را ببندد به یک مچ دستش و حلقه ی دیگر را هم بند کند به آخرین پله ای که نزدیک کف استخر است. یعنی پله ای که از آن پایین تر، دیگر پله ای نباشد. آن وقت سعی کندطبق عادت همیشگی؛ اگر توانست نفس بکشد.
صفحه 104
***
ازش پرسیدم: ببینم لاک زدی به ناخونات؟
گفت: آره.
پرسیدم چه رنگی؟
گفت طلایی ... هیچ وقت طلایی شو برام نخریدی. هر چقدرم که بهت اصرار کردم فایده نداشت.
گفتم: باید قشنگ شده باشن.
مثل این که دست هایش را با فاصله از چشم هایش گرفت و نگاهی به ناخن های بلند و کم انحنایش و انگشت های کشیده اش انداخت. که من دلم می خواهد از بیخ آنها را ببرم و بگذارم توی یک قاب جلوی چشمم تا همیشه ی خدا بتوانم بهشان نگاه کنم. و دقیقا وقتی که؛ سیم سیاه و فنری تلفن هم پیچیده شده باشد دور انگشت هایش که یک تصویر بصری بی نظیر است و تمام حکمت آفرینش تویش متجلی است.
با تاخیر گفت: آره قشنگ شدن.
بعد هم گفت: تو مریضی به خدا.
گفتم: خب ... آره. تازه فهمیدی؟!
ادامه داد:... منم مریض کردی مث خودت.
پرسیدم چطور؟
که گفت هروقت خدا می خواهد کسی را خوب و سریع بشناسدمی رود توی نخ انگش هایشان و بعد که مدتی می گذرد و طرف خودش را نشان می دهد؛ می فهمد من راست می گفتم که آدم ها را باید از روی شکل انگشت ها و ناخن های دست و پایشان شناخت. و هیچ چیز مثل شکل ناخن آدم ها –به ویژه طرز بریدگی و انحنای رویشان- طینت واقعی آدم ها را بروز نمی دهد. و این که می گویند آدم ها را باید از چیزی که توی چشم شان هست یا نیست شناخت؛ چرند است. مزخرف است. آدم می تواند چیزی را توی چشمش نشان بقیه بدهد که آن نیست. اما با انگشت هاش چه کار می تواند بکند. می تواند عوضشان کند؟!
صفحه 132-133
***
من که نشده هیچ وقت توی فیلم های تاریخی یا جایی، دیده باشم مردی توی کجاوه نشسته باشد و چهارتا زن گردن کلفت ببرندش این طرف و آن طرف. اما بیشتر از هزار بار دیده ام آن کسی که پرده ی تور این کجاوه ها را می زند کنار و بادبزنش را تکان می دهد که حمال ها بایستند تا او بتواند دستش را بدهد بیرون و نامه ی معشوقه اش را بگیرد؛ زن است.
و زن خوشگلی هم هست. که هزارتا خاطرخواه دارد و حتا برادرها؛ به خاطرش روی هم شمشیر می کشند و عین خیالشان نیست که از یک پدر متولد شده اند. از یک مرد بی نوایی مثل خودشان.
می خواهم بگویم؛ این قدر خرند بعضی مردها.
صفحه 145-146
***
پرسید: می شه این جمعه بریم کوه؟
گفتم: چرا نشه ... حالا چرا؟
گفت: واسه این که یه چند تایی سنگ صاف پیدا کنیم.
پرسیدم سنگ صاف می خای چی کار؟!
گفت: واسه لی لی می خام. هروخ تو مدرسه با بچه ها لی لی بازی می کنم؛ همش می بازم بهشون.
گفتم: چرا می بازی. تو که قدت بلندتر از همه س. چرا باید ببازی؟ ... شاید سنگتو خوب پرت نمی کنی؟
دست کرد توی یکی از جیب های کیف مدرسه اش. یک تکه سنگ کوچک و ناصاف نشانم داد و گفت توی باغچه ی مدرسه پیدایش کرده و از آن به بعد با همان لی لی بازی می کند.
آن وقت ادامه داد: ... چون خیلی صاف نیس می بازم. ببین گوشه هاشو ... یه طرفشم قلمبه س. وقتی می اندازمش نمی افته توی خونه ای که دلم می خاد بیفته. وقتی ام می افته همون جایی که دلم می خاد؛ بهش پا که می زنم، یا خیلی می ره جلو یا یه کم. اینه که همه اش یا رو خط وای می سته یا می ره بیرون. واسه همین همه اش می سوزم.
پرسیدم: مگه همه تون با یه سنگ بازی نمی کنین؟!
گفت: نه. هر کی واسه خودش یه سنگی داره.
گفتم: خب ... از مال اونایی استفاده کن که سنگشون صافه.
گفت: اونا که سنگشونو نمی دن به دیگران ... می ترسن ببازن.
گرفتمش توی بغلم و خیلی محکم به خودم فشارش دادم. و همان طور که توی بغلم بود؛ سرش را بوسیدم و بهش گفتم: غصه نخور خوشگلم. همین جمعه می ریم کوه. هرچی که دلت بخاد، سنگای صاف پیدا می کنیم ... ففط به یه شرط.
پرسید: چه شرطی؟
گفتم: به شرط اینکه به هرکدوم از بچه های کلاستون یه دونه از اون سنگا رو هدیه بدی. نترسی از این که یه وخ خودت ببازی.
گفت: باشه.
با خودم فکر کردم چه قدر بد است که آدم باید همیشه سنگ صاف خودش را داشته باشد و هیچ کس نباشد سنگ صافش را به آدم قرض بدهد. از ترس اینکه مبادا یک وقت خودش ببازد.
صفحه152- 153-154
***
من دیونه ام. یعنی گاهی که به سرم می زند؛ کارهای بی منطقی می کنم فقط به این خاطر که از دلش تصویرهای قشنگی در می آید و من می میرم برای دیدن این طور تصویرها. و البته بیشتر وقت ها هم پشیمان می شوم که دیدن یک تصویر قشنگ؛ واقعا می ارزید به این که من بزنم حال یک کسی را بگیرم و این طور ظالمانه آزارش بدهم؟
اما بازهم پیش می آید که بزند به سرم و کاری بکنم که بازهم آخرش مجبور بشوم این را از خودم بپرسم. برای این است که می گویم من دیوانه ام و اگر کسی نتواند باهام زندگی کند؛ باید بهش حق داد.
صفحه 172
***
ازم پرسید: اگه یه داستان بلند نوشته بودی جمله ی طلاییش چی بود؟
یه کم که فکر کردم گفتم: شاید این «اگر می بینید کسی کار بزرگی نمی کند، برای این است که یا لباسی ندارد که بهش تکلیف کند، یا اساسا آدم کوچکی است». شایدم این که «خوب نیست آدم با عروسکش طوری رفتار کند که انگار فقط یه عروسکه؛ دل نداره و نمی تونه نفرینش کنه. از قضا؛ آه شون خیلی هم دامنگیره».
صفحه 231
***
معلوم نیست چرا این دختربچه ها، همین که «طای دسته دار» را یادشان می دهند؛ زود برمی دارند روی یک کاغذ می نویسند «لطفا وارد نشوید!» و می چسبانند به شیشه ی ورودی اتاقشان؟!
و معلوم نیست چرا همین که چیزی سرشان می شود؛ از آدم می خواهند برای شان یک دفترچه ی خاطرات بخری که بشود بهش قفل بزنی و کلیدش را هم پیش خودت نگه داری!
صفحه 245-246

**********

مشخصات کتاب
کافه پیانو
نویسنده : فرهاد جعفری
نشر چشمه

اینجا هم دو تا لینک می زارم به سایت های دیگه که اگه می خواین نظرات بقیه رو هم بخونین

Tuesday, September 8, 2009

آزادی


بر روی دفتر های مشق ام
بر روی درخت ها و میز تحریرم
بر برف و بر شن
می نویسم نامت را
روی تمام اوراق خوانده
بر اوراق سپید مانده
سنگ ، خون ، کاغذ یا خاکستر
می نویسم نامت را
بر تصاویر فاخر
روی سلاح جنگیان
بر تاج شاهان
می نویسم نامت را
بر جنگل و بیابان
روی آشیانه ها و گل ها
بر بازآوای کودکیم
می نویسم نامت را
بر شگفتی شبها
روی نان سپید روزها
بر فصول عشق باختن
می نویسم نامت را
بر ژنده های آسمان آبی ام
بر آفتاب مانده ی مرداب
بر ماه زنده ی دریاچه
می نویسم نامت را
روی مزارع ، افق
بر بال پرنده ها
روی آسیاب سایه ها
می نویسم نامت را
روی هر وزش صبحگاهان
بر دریا و بر قایقها
بر کوه از خرد رها
می نویسم نامت را
روی کف ابرها
بر رگبار خوی کرده
بر باران انبوه و بی معنا
می نویسم نامت را
روی اشکال نورانی
بر زنگ رنگها
بر حقیقت مسلم
می نویسم نامت را
بر کوره راه های بی خواب
بر جاده های بی پایاب
بر میدان های از آدمی پُر
می نویسم نامت را
روی چراغی که بر می افروزد
بر چراغی که فرو می رد
بر منزل سراهایم
می نویسم نامت را.
بر میوه ی دوپاره
از آینه و از اتاقم
بر صدف تهی بسترم
می نویسم نامت را
روی سگ لطیف و شکم پرستم
بر گوشهای تیز کرده اش
بر قدم های نو پایش
می نویسم نامت را
بر آستان درگاه خانه ام
بر اشیای مأنوس
بر سیل آتش مبارک
می نویسم نامت را
بر هر تن تسلیم
بر پیشانی یارانم
بر هر دستی که فراز آید
می نویسم نامت را
بر معرض شگفتی ها
بر لبهای هشیار
بس فراتر از سکوت
می نویسم نامت را
بر پناهگاه های ویرانم
بر فانوس های به گِل تپیده ام
بر دیوار های ملال ام
می نویسم نامت را
بر ناحضور بی تمنا
بر تنهایی برهنه
روی گامهای مرگ
می نویسم نامت را
بر سلامت بازیافته
بر خطر ناپدیدار
روی امید بی یادآورد
می نویسم نامت را
به قدرت واژه ای
از سر می گیرم زندگی
از برای شناخت تو
من زاده ام
تا بخوانمت به نام
آزادی
پل الوار
ترجمه بامداد حمیدیا

عکس های تنهایی تنهایی











چند روز پیش اتفاقی دوباره عکس های نمایشگاه "عکس های تنهایی" رضا کیانیان رو دیدم . همونی که قبلها راجع بهش یه پست گذاشته بودم . عکس هایش فوق العاده است
چندتاشو که خودم خیلی دوست داشتم می گذارم اینجا . جدید نیست ولی من که هر بار میبینمشون یه چیز تازه تویش پیدا می کنم

Sunday, September 6, 2009

خاطره ای که فراموش نشد

درباره ی کتاب آلبوم خاطرات
هفته ی پیش تمومش کردم . کتاب زیبایی بود . اوایلش یه کم شاید خسته کننده باشه ولی هر چی می گذره جالب تر می شه . البته این اوایل که می گم حدود 4-5 فصلش است . بعد از این چند فصل اتفاقات داستان طوری پیش می ره که واقعا نمی تونی بزاریش کنار . اتفاقاتی می افته که هیچ جوری نمی تونستی پیش بینی کنی . یا اتفاقاتی که پیش بینی می کردی اصلا اون طوری که فکر می کردی اتفاق نمی افتن
کل کتاب واقعا مثل یه آلوم خاطرات است منتها انگار این آلبوم رو مثل تکه های پازل جدا جدا کردن و تو داری لحظه به لحظه این تکه ها رو کنار هم می گذاری . جالب اینجاست که تقریبا همه ی شخصیت ها (فکر می کنم میشه گفت غیر از شخصیت دختر راوی همه از همه چیز خبر دارن) از همه ی اتفاقات خبر دارن و فقط تویی که هرچی جلوتر می ری بیشتر می فهمی . تعریف ها و توصیفات داستان طوری است که هر چیزی سر جای خودش است و هیچ موضوعی قبل از موقعش لو نمی ره . رفت و آمد های پشت سر هم به گذشته و حال خیلی به موقع است . خاطره هایی هست که مربوط به یه زمان و مکان خاص است و شاید حتی چند ساعت بیشتر طول نکشه ولی همون خاطره رو پشت سر هم نمی خونی ، خیلی از نکات ریز و درشتش رو تو یه خاطره ی دیگه پیدا می کنی
پایان کتاب هم به نظرم خیلی خوب بود ، یعنی راستش پیش خودم حدس می زدم همین اتفاق می افتد و با توجه به تم کلی کتاب به نظرم بهترین پایان ممکن بود
من خیلی دوستش داشتم . کتاب حجیمی بود ولی اینقدر جالب بود که با اینکه خیلی سرم به درسهام گرم بود 3-4 روزه تموم کردم چون یه جاهایی اصلا نمی تونستی بزاریش کنار
راجع به شخصیت ها و موضوع داستان چیزی نمی گم چون یه سری چیزا لو می ره و منم اصلا دوست ندارم همچین کاری بکنم ولی کتابی است که پیشنهاد می کنم بخونین . من که خوشم اومد



خب اینم یه سری چیزا راجع به کتاب

آلبوم خاطرات کتابی است که انتشارات افق با ترجمه دکتر پژمان چاپ کرده است . نویسنده این رمان هانس هرلین است و در سال 1974 در آلمان چاپ شده است و در ایران با ترجمه ی خوب دکتر پژمان به چاپ رسیده است . پژمان در دلیل انتخاب این رمان برای ترجمه می گوید : « این رمان را عمدتا به خاطر زیبائی یش انتخاب کردم. در غرب هم مورد استقبال قرار گرفته . »پژمان درباره داستان آلبوم خاطرات می گوید : « راوی آن عکاس خبری است که خاطراتش را به یاد می آورد . این خاطرات دو بخش دارد . یک بخش آن به دو هفته زندگی او در سال 1969 برمی گردد . بقیه به نوجوانی و جوانی او مربوط است که در آلمان قبل از جنگ و در دوران جنگ می گذرد . شخصیت های دیگر هم صاحبان صنایع هستند که با نازی ها همکاری می کردند و بعد از جنگ می کوشیدند گذشته خود را از بین ببرند . چون از آن بیم داشتند . خود راوی هم به نوعی از گذشته خود بیم دارد ولی نمی تواند از آن ببُرد . چون اتفاقاتی برایش می افتد که گذشته را برایش زنده می کند . البته موضوع اصلی رمان که باعث شده در غرب مورد توجه قرار گیرد، همان عشق مرد به دختر است که جانشین عشق مرد به مادر دختر می شود . البته این امر ریشه روان شناسی دارد و آن را ضد عقده ادیپ می دانند . در ضمن ، برعکس رمان لولیتا ناباکوف ، این عشق از جنبه افلاطونی آن مطرح است . »



پشت کتاب

گاهي جوليا و مادرش مثل آن دو قايق عين هم مي‌شدند و من مي‌ماندم كه واقعاً عاشق كدام يك از آن‌ها هستم.
شايد فقط مادر بود كه در وجود دختر مي‌ديدمش، و حالا كه قايق حركت كرده بود خاطره‌ها يك‌دفعه قوي‌تر از واقعيت زمان حال شده بود. اما آيا مي‌توانستم به خاطره‌ها اعتماد كنم؟ سال‌ها گذشته بود و من حتي يك عكس از آن روز‌ها نداشتم. در آن تابستان اتفاق چنداني نيافتاده بود، و در آن مهماني تنها يك ويولن زن بود ...
از متن کتاب

از آغاز تا پايان هر دم بر جذابيتش افزوده مي‌شود . در اوجی پایان می یابد که فراموش نشدنی است
ايروينگ استون



نام كتاب: آلبوم خاطرات
نويسنده: هانس هرلين
مترجم: عباس پژمان
نشر: افق


*کتابم رو دادم به یه دوست ، ولی بعدا یه قسمتی از کتاب رو هم تو یه پست دیگه می نویسم حتما *

من برگشتم !!!

سلام
من برگشتم
می دونم که خیلی وقت بود حتی به وبلاگ سر نزده بودم ولی حالا می خوام دوباره یه سر و سامونی به اینجا بدم ! دوست دارم دوباره بنویسم ، مثل قبل ، از خودم ، و همه چیزایی که دوست دارم ...
سعی می کنم زود به زود بیام