Sunday, October 12, 2008

بچه


داستانی از گئورگ بریتینگ
برگردان از نیما
ترجمه از آلماني

بچه *

وقتی هِرمینه احساس کرد که مادر شده، زیاد تعجب نکرد. به دلیل ِ نامعلومی از همان آغاز طبیعی به نظر می‌رسید که چنین اتفاقی خواهد افتاد. در عین حال برایش کاملاً روشن بود که آنچه را انتظار می‌کشد اجازه ندارد هیچگاه اتفاق بیفتد. در زندگی‌اش جایی برای این بچه وجود نداشت. رابطه با پدرش را هنگامی که او را همراهِ بهترین دوستش در موقعیتِ مشخصی دیده بود، قطع کرد. از [شغل] ِ فروشندگی تنها آن‌قدر عایدش می‌شد که بتواند با قناعت امرار معاش کند. بچه برایش باری می‌بود که بر دوشش سنگینی می‌کرد. حرفِ مردم به سوزنی می‌مانست که بر تنش فرومی‌رفت و شکنجه‌اش می‌داد. پیشداوریِ جهان رسوایش می‌کرد. زن می‌خواست ازدواج کند. دوست داشت ازدواج کند. شاید بعدها با یک نفر. نمی‌خواست برای همیشه فروشنده‌ی جوراب بماند. بخت داشتن ِ یک زندگی ِ زناشویی ِ پایدار می‌بایست دست‌یافتنی باشد. اما فقط بدونِ بچه. چنین بود که شروع کرد به فراهم‌آوردنِ مقدمات کار. مسئول فروشگاه با دادن چهارده روز مرخصی به او موافقت کرد. نزدِ زنِ باتجربه‌ای پناه یافت و عمل جراحی را با دردِ اندکی از سر گذراند. احساس ِ گناه به سراغش نمی‌آمد. اثری از عذابِ وجدان نبود. فقط احساس ِ سبکی زیاد و بی‌نظیری می‌کرد. وقتی دستانِ جستجوگرش را بر روی خمیدگی ِ لطیفِ بدنش می‌‌کشید و روی کپل‌هایش خم می‌شد و همراهِ مفصل‌های متحرک بالا و پایین می‌شد، از شادیِ کودکانه‌ی بازیابی ِ فراغتِ بدن لبریز می‌شد.چندی نگذشت که همان دوشیزه‌ای را ملاقات کرد که باعث خیانتِ معشوقش شده بود. زن هیچ‌گونه کینه‌ای از دوستش به دل نداشت، بدونِ خجالت با او صحبت کرد و با اعترافی مواجه شد که به اصابت ضربه‌ای بر سینه‌اش شبیه بود. نخ ِ چیزها که همین حالا آن را با دستِ محکمش پاره کرده بود، داشت دور همان قرقره کشیده می‌شد. از سنگینی ِ ناگزیر ِ سرنوشتی که آن را همچون گوی سنگینی از خود به سوی دیگری غلتانده بود به وحشت افتاد. راهِ گریز مسدود شده بود، زیرا هرمینه آن را با فرارش غیر قابل عبور کرده بود. برای او (دوستِ هرمینه) از خود گذشتگی باقی ماند و آن‌ها از آن دوری گزیدند.هرمینه ماه‌های بعد را با انس و نزدیکی ِ بیشتری نسبت به تغییراتی که در بدنِ غریبه اتفاق می‌افتادند سپری کرد. او نیز بار ِ بدنِ سنگین، غلیانِ ناآرام خون و موهبت دردآور ِ رشد با حسی قوی را احساس می‌کرد و آن‌ها را تا حدی فرومی‌نشاند. وقتی مادر هنگام زایمان درگذشت، فرزندش را چونان هدیه‌ای که اول نمی‌خواهندش اما بعدتر از داشتنش عمیقاً شاد می‌شوند، نزد خود آورد.
---------------* Das Kind

3 comments:

parsa said...

afarin ali bod. edame bede.....

Anonymous said...

khobe edame bede..

sahar said...

salam , merci baraie commentha :

"anonymous"e aziz ! mersi vaseye commentet , faghat kash khodeto moarefi mikardi !

aghaye "parsa" salam , "Mirror" ro didam , ghashang bood vali ... ghamgin . chera inghadr ghamgin minevisi ? az estedade neveshtanet mituni baraye neveshtane zibaiyha ham estefadeh koni . hamishe ghamgin nanevis , chon be morur khodet ham ensane ghamgini khahi shod , shad bashi va merci baraye comment...