Friday, April 9, 2010

دفتر هميشگي تمام احساسات من


دو سه روزه مي خوام بيام اينجا و يه چيزايي بنويسم . اما واقعا حرفي مي مونه مگه ؟؟
وقتي دو روزه كه هر لحظه در انتظار شنيدن نم نم بارون يا بوي نم خاك هي پنجره رو باز مي كنم، ‌وقتي همين الان كه دارم مي نويسم بارون به اين قشنگي داره مي باره و صداي شر شر تگرگ و بارون اينقدر شديده كه حتي صداي حرف زدن خودمم نمي شنوم! وقتي توي يه دقيقه زير اين بارون مثل موش آب كشيده شدم، وقتي دارم با تمام وجودم بوي خاك خيس و تازگي جوونه هاي درخت ها رو حس مي كنم، مگه حرفي هم باقي مي مونه؟
تمام حس و حال اين چند روزم همينه:‌ تازگي، شادابي،‌ سرزندگي، خوشحالي، عشق و زندگي
بارون تمام حس منه، تمام حرف منه. هميشه هم بوده. هروقت اومده، سرشاراز احساس شدم؛ چه وقتي دلم گرفته بوده، ‌چه وقتي مثل الان شاد شادم.
بارون ... بارون زيبا ... دفترهميشگي تمام احساسات من

بوی باران
بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه ی شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک، که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب

(فريدون مشيري)

Thursday, March 25, 2010

دختر بد ،‌ پسر خوب !


بعد از دو تا نصفه شب طولاني يه كتاب قشنگ رو تموم كردم !! «دختري از پرو» نوشته ي "ماريو بارگاس يوسا" . تا قبل از اين ازش كتابي نخونده بودم و الان خوشحالم كه اوليش رو دوست داشتم ! هرچند همه جا مي گن اين اثر خيلي خوبي ازش نبوده! بايد بيشتر ازش بخونم
كتاب خوب و جالبي بود، پر از لحظه هاي غافلگير كننده كه اصلا حواسم به اين نبود كه ساعت 3 و4 صبح همه خوابيدن و ناخودآگاه بلند مي گفتم :‌واااااااي !!
هرچند بايد اينو بگم كه (...) هاي كتاب واقعا رو اعصاب بود !! اصلا نمي فهمم وقتي اين همه كتاب داريم كه تويش پر اين جور توصيفات و صحنه هاست چرا بايد سر يه كتاب به خصوص اينطوري مسخره بازي دربيارن و تا اين دوتا به هم مي رسن با يه (...) روبه رو بشيم !!!
اما داستان راجع به پسري به اسم ريكاردو است كه از نوجووني اش عاشق دختري مي شود كه خيلي بهش محل نمي گذاره. ريکاردو، در سال‌هاي بعد و در مرحله هاي مختلفي از زندگيش ، هربار در يكي از كشورهاي جهان با اون روبه‌رو مي‌شود اما هرچي با گذشت زمان، عشق ريکاردو عميق‌تر مي‌شود، دختر بد به عشق ريکاردو اهميتي نمي‌دهد و هربار يه جوري غيبش مي زنه تا بره مرداي پولدار رو تيغ بزنه !! (آخر داستان رو هم نمي گم كه خودتون برين بخونين!) :دي
در ضمن اين تم اصلي ريكاردو توي هر مرحله از زندگي ساده اش به عنوان مترجم يونسكو، با دوستاني آشنا مي شود كه در اين بين با ماجراهاي جديدي روبرو مي شويم .
تو ادامه ي پست يه سري نقد هاي معروف درباره ي كتاب رو مي گذارم به اضافه ي قسمتي از يكي از مصاحبه هاي يوسا كه درباره ي اين كتاب صحبت كرده .
اما قبلش مي خوام موضوعي رو مطرح كنم .
داستان اصلي كتاب ماجراي يه عشق افسانه اي است،عشقي كه حتي در بدترين شرايط هم فقط كمي سست مي شود اما به هيچ وجه ازشدتش كم نمي شه. حتي با وجود اين كه شخصيت اصلي بارها بازيچه مي شه، تو دردسر مي افته وبارها بهش خيانت مي شه ولي از همه مهم تر اين كه خودش مي دونه كه چنين بلاهايي به سرش مي آيد. خودش مي دونه حتي نمي تونه حرفهاي دخترك رو باور كنه و هربار كاملا مطمئن است كه دوره ي با هم بودنشون به زودي تموم مي شه ولي بازهم تقريبا هربار با اشتياق زياد از وجود اون استقبال مي كنه و هربار تمام سعي خودش رو مي كنه كه او رو از دست نده.
اين قسمت هايي از كتاب است (به صورت اول شخص از زبون خود ريكاردو) كه اينها رو نشون مي ده :
- بازهم بسيار تيره روز خواهم بود. اما مگر قرار نبود اين بلا بر سرت بيايد؟ مگر نمي دانستي كه اگر با او صحبت كني و بار ديگر به اين اشتياق سمج تسليم شوي، آخر همه چيز مثل حالا خواهد شد؟ در آن چه گذشته هيچ چيز تعجب آور نيست. پيش آمدي است كه هميشه مي دانستي رخ مي دهد.
-البته كه دوستت دارم، ‌بدبختانه براي خودم كاملا معلوم است. اما دلم نمي خواهد هيچ بلايي به سرت بيايد، مي خواهم مثل هميشه همه ي بلاها را تو به سر من بياوري. هركاري بگويي انجام مي دهم چون با همه ي وجود دوستت دارم دختر بد.
خب حالا مي خوام بدون توجه به سرانجام چنين ماجرايي - يعني يا بالاخره اين همه تلاش و محبت و عاشقي به نتيجه مي رسه و اونها در نهايت باهم خواهند بود و يا اين داستان همينطور ادامه خواهد داشت، ‌همين خيانت ها و دلبري هاي دوباره،‌ همين انتظارهاي طولاني براي شخصيت اصلي - نظرتون رو بدونم :‌ چرا؟ چرا هربار بازهم از دخترك استقبال مي كنه؟ اين يه خودآزاري است يا يه عشق واقعي؟ يه جورايي سوالم همون تيتر يكي از نقدهاست : عشقي احمقانه يا يك داستان عشقي بزرگ ؟؟؟ مي خوام بدونم مي تونين تصور كنين كه اگر در چنين شرايطي بودين چي كار مي كردين؟؟؟
خوشحال مي شوم نظراتتون رو بدونم. اميدوارم اگه كتاب رو خوندين خوشتون بياد.
---------------------------------------------------
اين هم از نقدها و مصاحبه :
دلمشغولي خطرناک
کاترين هريسون - نيويورک‌تايمز
يکي بود يکي نبود، در رماني از ماريو بارگاس يوسا، پسر خوبي بود که عاشق يک دختر بد شد. پسر با او به ملاطفت رفتار مي‌کرد، اما دختر جوابش را با بي‌رحمي مي‌داد. دختر بد، عشق پسر خوب را مسخره مي‌کرد و از او به دليل فقدان جاه‌طلبي انتقاد مي‌کرد. دختر بد هر وقت که به نفعش بود، از سخاوت او سود مي‌برد و وقتي نفعي برايش نداشت، او را پس مي‌زد. بي‌توجه به اين‌که چند بار دختر بد به پسر خوب خيانت کرد، پسر خوب باز هم به گرمي با او برخورد مي‌کرد و به همين دليل دختر بد بارها پسر خوب را قال گذاشت. به همين ترتيب اتفاق مي‌افتاد تا اين‌که يکي از آن‌ها درگذشت.اين داستان را به خاطر مي‌آوريد؟ اين قصه را قبلاً گوستاو فلوبر گفته بود، نويسنده‌اي که کاراکتر اِما بواري او، تقريباً تمام زندگي حرفه‌اي بارگاس يوسا را افسون کرده است؛ از زمان سال ۱۹۵۹ که او تازه به پاريس رفته بود و در آن‌جا براي اولين بار رمان «مادام بوآري» را خواند. در سال ۱۹۸۶ کتاب «عيش مدام» تحت عنوان نقدي ادبي منتشر شد که بيانگر عشق بارگاس يوسا به اِما بود. حالا يوسا در آخرين کتابش که رماني عالي، پرکشش و قوي است، طرح مادام بواري را همان‌قدر کامل و مرموزانه تصرف مي‌کند که قهرمان قصه‌ي مادام بوآري، هم‌چنان به تسخير يوسا ادامه مي‌دهد. رمان«دختر بد» يکي از آن اتفاقات ادبي نادر است: يک بازسازي به جاي بازيابي.ويژگي مادام بوآري ‌آن‌طور که بارگاس يوسا در«عيش مدام» توضيح مي‌دهد: «جنون توصيفي... است که راوي براي از بين بردن واقعيت و بازآفريني آن به عنوان واقعيتي متفاوت استفاده مي‌کند.» به عبارت ديگر فلوبر استاد رئاليسم بود، نه به خاطر اين‌که جهان پيرامونش را بازتوليد مي‌کرد، بلکه به خاطر اين‌که از زبان، براي خلق يک هستي جانشين و عصاره‌اي که شدت احساسي‌اش از خود زندگي سبقت مي‌گيرد. يوسا به ما يادآور مي‌شود که «اِما» جان بي‌شمار خوانندگان را نجات داده است. نه صرفاً به دليل ضد‌اخلاقي بودنش، بلکه به اين دليل که احساسات اِما مثل همان روزي که هنوز جوهر خلقش خشک نشده بود، شديد باقي مانده و گذشت زمان چيزي از آن کم نکرده است. ماريو بارگاس يوسا هم استاد است. او به عنوان يکي از قديمي‌ترين صداهاي برجسته‌ي پست مدرنيسم، يک اثر انقلابي ادبيات غرب را به يک داستان عاشقانه‌ي پرهيجان معاصر تبديل کرده است که آداب زندگي شهري دهه‌هاي ۱۹۶۰، ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ را مي‌کاود، در حالي‌که «مادام بوآري» تنها زندگي ولايتي دهه‌ي ۱۸۳۰ را مورد کندوکاو قرار داد.در هر دو مورد، نويسنده زمان و مکان دوران جواني‌اش را در يک اثر متوازن و دقيقاً متعادل بين زندگي رواني و جسماني، کاراکترهايش بازبيني مي‌کند. خط سير اشتياق اما به‌طور اجتناب‌ناپذيري او را به اين نتيجه مي‌رساند که خودش را با سم آرسينيک مسموم کند؛ مرگ پيچيده‌ي زني که به آزادي‌هايي دست مي‌يابد که تنها مردان مي‌توانستند داشته باشند. و اگر جامعه‌ي معاصر نسبت به دوره‌ي به شدت ويکتوريايي مادام بوآري کمتر تمايل دارد‌ تاوان آزادي جنسي را بدهد؛ يوسا جهان پسافيمينيستي خطرناک‌تري را نشان مي‌دهد که در آن زن‌ستيزي زير پوشش نگرش‌هاي مترقي و برابري تحقق‌يافته‌، رشد مي‌کند.«دختر بد» مثل «مادام بوآري» با صحنه‌هايي از ايام نوجواني شروع و از زبان اول شخص روايت مي‌شود. «‌من» گاهي به «‌ما» تبديل مي‌شود که تقليدي از گروه همکلاسي‌هاي فلوبر است. اما در حالي‌که فلوبر به آگاهي والايي تغيير مسير مي‌دهد، بارگاس يوسا به ريکاردو، «‌پسر خوب» اجازه مي‌دهد تا صداي زمان خودش را مطرح کند و به بازگويي عشق سوزانش در سال ۱۹۵۰، در منطقه‌ي بالانشين ميرافلورس ليما بپردازد، زماني که ريکاردو فقط ۱۵ سالش بود و دختري به تازگي وارد شهر شده بود. او خودش را ليلي معرفي مي‌کند و با لباس‌هايي که به تنش ‌چسبيده، مثل يک «‌گردباد خانگي» مي‌رقصد و ريکاردو را بر مدار خود مي‌چرخاند و اشتياق او را برمي‌انگيزد و با اين ايده که تنها اوست که مي‌تواند به ميل ريکاردو پاسخ دهد، گرفتارش مي‌کند. ريکاردو که نشئه‌ي عشق است، بي‌توجه به اين‌که ليلي تغيير قيافه مي‌دهد و يا سال‌ها از ديدارها و تجديد ديدارهايشان مي‌گذرد، هميشه وجودِ او را مي‌يابد، کسي که قدرتش در ويرانگري‌اش ريکاردو را به مرز خودکشي مي‌رساند.ريکاردو که خوشبختانه اين توانايي را دارد که از چيزهاي ساده لذت ببرد، در سن ۲۵ سالگي به روياي زندگي‌اش دست مي‌يابد. او در پاريس زندگي مي‌کند و به عنوان مترجم براي يونسکو کار مي‌کند و زندگي متوسطي براي خودش مي‌سازد. دختر بد، اين‌بار با نام «رفيق آرلت» سر راه ريکاردو قرار مي‌گيرد. او حالا يک انقلابي داوطلب است که براي رفتن به کوبا و آموزش نبردهاي پارتيزاني از پاريس مي‌گذرد. ريکاردو در دهه‌هاي ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ هم ليلي را در جاهاي مختلف مي‌بيند. دختر بد هم مثل ريکاردو خواهان توجه عشاقش است. او آدم شروري است يا تحسين برانگيز؟ بار ديگر کجا پسر خوب با او مواجه مي‌شود؟ اين‌بار چه اسمي را اختيار مي‌کند؟ ريکاردو تا کي تحمل مي‌کند؟ آيا ليلي هميشه نازکشيدن ريکاردو را مثل قبل پاسخ خواهد داد؟ يوسا در کتاب «‌عيش مدام» مي‌نويسد: « او احساس مي‌کند که جامعه دارد تخيل، جسم، روياها و اميالش را به زنجير مي‌کشد. اما به همين دليل زجر مي‌کشد، مرتکب خيانت، دروغگويي و سرقت مي‌شود و در نهايت خودش را مي‌کشد.» دختر بد يوسا هم رنج مي‌کشد، اگر چه او سعي مي‌کند بي‌قراري‌اش را تعديل کند و اميالش را مهار کند؛ ولي نمي‌تواند بيش از اما اختناق وجودي خرده بورِژوازي را بپذيرد. اِما که دعا مي‌کند بچه‌اي که آبستن است پسر باشد، مي‌گويد: «‌يک مرد حداقل آزاد است، آزاد است که پرسه بزند و بر موانع پيش‌رويش غلبه کند و نادرترين لذت‌ها را بچشد. در حالي که يک زن دائماً محدود مي‌شود.»شجاعت هر دو زن - اِما و ليلي - در اين است که آن‌ها نمي‌پذيرند که با آرزوي کوچک و منطقي و يا جامعه آبرومند تحقير شوند. دختر بد با دنباله‌روي از اميالش، از ابتدا تا انتها، عط‌ش‌اش را فرو مي‌نشاند. اِما و ليلي وحشتناک‌ هستند، اما رشک‌انگيز هم هستند، چون آن‌ها به چيزي کمتر از آن‌چه مي‌خواهند، راضي نمي‌شوند. چون در نهايت، آن‌ها نه تنها ذات هستي‌شان را مي‌پذيرند، بلکه به انتخاب‌شان تن مي‌دهند تا خواسته‌شان را تحقق يافته ببينند و نه انکارش کنند.
عشقي احمقانه يا يک داستان عاشقانه بزرگ؟
جاناتان ياردلي - واشنگتن پست
رمان جديد و به شدت گيراي ماريوبارگاس يوسا، جزو آثار بزرگ او محسوب نمي‌شود و فاقد عمق آثاري هم‌چون «گفت‌وگو در کاتدرال»، «خاله جوليا و سناريونويس» يا اثر متأخر و کم‌تر موفق او، «سوربز» است؛ اما به‌شدت سرگرم‌کننده و مثل ديگر آثار اين نويسنده، به‌طرز خيره‌کننده‌اي شسته‌رفته است.معمولاً گفته مي‌شود که قهرمانان مرد رمان‌‌هاي ماريو بارگاس يوسا در واقع خودزندگي‌نامه‌اي هستند. هم‌چنان‌که در اغلب موارد اين موضوع صحت دارد، اما شباهت‌هاي بين او و ريکاردو بسيار بيش از تحسين مشترک آن‌ها نسبت به زن و آزردگي از فرهنگ پرو است. بي‌انگيزگي ريکاردو، به عبارتي، به‌طور هول‌انگيزي بازتابي از جاه‌طلبي‌ قوي خالق اوست. شايد کتاب‌خوان‌هاي آمريکايي از قدرت يوسا در بين مردم پرو که او سه ماه از سال را در آن‌جا مي‌گذراند، خبر نداشته باشند. او از چنان امتياز ادبي، اجتماعي، فرهنگي و سياسي سود مي‌برد که هيچ نويسنده‌ي آمريکايي حتا خوابش را هم نمي‌تواند ببيند. يوسا نه تنها مشهورترين داستان‌نويس و منتقد ادبي پرو است، بلکه نويسنده‌ي ستون ثابتي در پرتيراژترين روزنامه‌ي اين کشور هم هست. در سراسر جهان نيز يوسا را به عنوان يکي از سرآمدان دوره‌ي طلايي ادبيات آمريکاي لاتين، موسوم به «بوم» مي‌شناسند. اين‌که هنوز جايزه‌ي نوبل را به او نداده‌اند، کم‌تر از يک رسوايي نيست. به‌خصوص با توجه به چهره‌هاي ناشناسي که در سال‌هاي اخير جايزه‌ي نوبل را دريافت کرده‌اند. اما اين مساله ربطي به قوت يا ضعف آثار يوسا ندارد و مربوط به آکادمي سوئدي نوبل است. بي‌شک گابريل گارسيا مارکز با شايستگي جايزه‌ي نوبل را دريافت نکرد، اما شکي نيست که روابط بسيار گرم او با فيدل کاسترو در اين موفقيت بي‌تاثير نبود؛ در مقابل، بارگاس يوسا عقايد سياسي محافظه‌کارانه‌ دارد و اين به مذاق سوئدي‌ها خوش نمي‌آيد. اما رمان «دختر بد» شانس يوسا را در استکهلم افزايش نمي‌دهد. مشخصاً اين رمان براي سرگرمي محض نوشته شده است، سرگرمي براي يوسا که آن را بنويسد و سرگرمي براي ما خوانندگان که بخوانيمش.
خوشبختي يا بدبختي؟
آنجل گوريا کوئينتانا- فاينانشال تايمز
مائه وست، نمايش‌نامه‌نويس و فيلم‌نامه‌نويس آمريکايي، زماني در اظهارنظري مشهور گفته بود که دختران خوب به بهشت مي‌روند و دختران بد به هيچ‌جا نمي‌روند.«دختر بد» در آخرين رمان ماريو بارگاس يوسا، نويسنده‌ي برجسته‌ي پرويي تا حد زيادي اين قاعده را زير پا مي‌گذارد.او ابتدا در اوجِ دوره‌ي نوجواني ريکاردو، راوي بخت‌برگشته‌ي رمان که در ميافلورس ليما زندگي مي‌کند، وارد زندگي‌اش مي‌شود. سال ۱۹۵۰ است و تبِ مسابقه‌ي رقص مامبو در پايتخت پرو بالا گرفته است. پسران محلي، موتورهاي وسپا را جايگزين دوچرخه‌هايشان مي‌کنند و با آمدن دو دختر نوجوان شيليايي به وجد مي‌آيند. ريکاردو نفس‌نفس‌زنان مي‌گويد: «انگار صفتِ "خيره‌کننده" فقط براي آن‌ها اختراع شده بود.» خيلي زود او دل و جرئت پيدا کرده و به يکي از آن‌ها - «تجسم دلربايي» - عشقش را ابراز مي‌کند. ليلي پيشنهادش را رد مي‌کند، اما به او اجازه مي‌دهد تا درباره‌ي زندگي مشترک‌شان خيال‌بافي کند. تا اين‌که وقتي فريبش آشکار مي‌شود، همان‌طور که ناگهان آمده بود، ناگهان ناپديد مي‌شود.سال‌ها بعد، راه آن‌ها دوباره به هم مي‌رسد. ريکاردو حالا به عنوان يک مترجم در پاريس کار مي‌کند و با يک انقلابي پرويي دوست است که کارش پيدا کردن داوطلب براي گذراندن دوره‌ي آموزش پارتيزاني در کوباست. همراه او «دختر شيليايي» مي‌آيد که حالا خودش را «رفيق آرلت» معرفي مي‌کند: «اين يکي از پارتيزان‌هاي بسيار زيباي دلربا بود». ‌ريکاردو بار ديگر گرفتار عشق او مي‌شود. اما تا عشقش را ابراز مي‌کند، رفيق آرلت به کوبا رفته است.مرد، صرفاً حيواني است که به کرات پايش به يک سنگ مي‌خورد. وقتي رفيق آرلت دوباره برمي‌گردد - اين‌بار به عنوان همسر يک ديپلمات فرانسوي - ريکاردو مثل موم توي دستش است: «مطمئن بودم اين هم از خوش‌شانسي من است، هم از بداقبالي‌ام، که هميشه عاشق او بودم».ماريو بارگوس يوسا، يکي از ستايشگران رمانِ مادام بواري گوستاو فلوبر است و نقد درخشاني به نام «عيش مدام» درباره‌ي آن نوشته است. مثل رمانِ فلوبر که داستان همسر افسرده‌ي پزشکي روستايي است که مي‌کوشد اميال احساسي و جسماني‌اش را ارضا مي‌کند؛ «دختر بد» هم داستاني اخلاقي است: زني اغواگر مکافاتش را پس مي‌دهد و مجبور است به خاطر رفتار سوداگرانه‌اش رنج مي‌کشد.ولي «دختر بد» به هيچ‌وجه اثر خوبي از يوسا نيست و در مقايسه با کارهاي قبلي‌اش، از جمله «سور بُز» اثر کم‌مايه‌اي به شمار مي‌رود.

بخشي ازگفت و گوبا ماريو بارگاس يوسا، نويسنده‌ي پرويي :
شما به عنوان مشهورترين نويسنده‌ي پرو و کسي که زماني کانديداي رياست جمهوري کشورش بود، در کمال تعجب رمان سانتي مانتال«دختر بد» را نوشته‌ايد- داستان عاشقانه‌اي که يک فرد اهل کتاب پرويي روايت مي‌کند که به پاريس مي‌رود و چهل سال از عمرش را وقف يافتن زني مي‌کند که اولين بار در دوره‌ي دبيرستان او را ديده بود.
ريکاردو يک مترجم است، بازتابي از شخصيت خودش. او آدم بينابيني است. او شخصيت زيادي ندارد و در زندگي او فقط يک ماجرا وجود دارد: دختر بد. بدون او، زندگي ريکاردو معمولي، محدود و بدون افق فکري زيادي است.
بله، او فاقد جاه‌طلبي است.
خب، جاه‌طلبي او دختر بد است!
ريکاردو را تحسين مي‌کنيد؟
من بيشتر دختر بد را تحسين مي‌کنم.
چرا؟
او دختر سرد و فرصت‌طلب و تيغ‌زن است که با تاجريني در فرانسه، انگليس و ژاپن ازدواج مي‌کند، بي‌آن‌که کم‌ترين علاقه‌اي به آن‌ها داشته باشد. فکر مي‌کنم او پيچيده‌تر از اين حرف‌هاست. ببينيد از کجا مي‌آيد.
او از يک پس زمينه‌ي اجتماعي مي‌آيد که در آن زندگي، نوعي جنگل است، جايي که اگر مي‌خواهي زنده بماني، بايد حيوان شوي.
او کوشيده حيواني جنگجو باشد و مي‌جنگد.
شما دختران بد را مي‌شناسيد؟
بله. چند‌تايي البته. در پرو تعدادشان زياد است. اما در فرانسه و اسپانيا هم هستند. آمريکا هم يک عالمه دختر بد دارد.
-----------------------------------------------------

Wednesday, March 24, 2010

آپديت بهاري !!

بالاخره بعد از اين همه مدت كه اينجا هيچي نمي نوشتم ، توي يه روز بهاري خوب به سرم زده كه بيام و يه چيزي بنويسم. چيزي كه خودمم هنوز نمي دونم !!
امسال شروع عجيبي داشتم ، براي هيچي آماده نبودم. نه براي عيد، نه براي بهار. نه همه ي كارام قبل از آخر سال تموم شد و نه حتي براي سال جديد حاضر بودم.
حتي همين الان هم توي تعطيلات دارم از بيهودگي و بي برنامگي خودم كلافه مي شوم. هي از همون لحظه ي اول كه سال رو بي هيچ آمادگي اي شروع كردم به خودم مي گم امروز ديگه تموم مي كنم اين روزهاي الكي رو. بايد واسه كارهايي كه هنوز انجام ندادم، چه اونايي كه از سال پيش موندن، چه اونايي كه امسال اضافه شدن، يه فكر اساسي كنم و همه اش رو تا آخر تعطيلات تموم كنم ولي امان از اين حس مزخرفي كه نمي ذاره !! از طرف ديگه هم ته دلم مي ترسم نكنه اين باوري كه از بچگي توم مونده عملي بشه و كل سال رو همونجوري كه شروع كردم بگذرونم !!!
فعلا نمي دونم ولي بالاخره تو همين يكي دو روزه فكرم رو جمع و چور مي كنم و همه ي كارام رو سر و سامان مي دم و نمي ذارم روزاي خوب بهاري ام همين طوري الكي بگذره.
همين ديگه!
روزاي بهاري قشنگي داشته باشين !!

Friday, January 1, 2010

قسمت هایی از دفترچه یادداشت های روزانه

*
خیلی وقته دیگه حوصله ی هیچ کاری رو ندارم، حتی گاهی همین یه ذره حوصله واسه نوشتن هم ندارم. همه چیز واسم تکراری و خسته کننده شده، گهگاه اتفاقات دور و برم یه کم حواسم رو پرت می کنه، اما بعد دوباره برمی گردم به همین بی حوصلگی و کلافگی.
از تمام این فکرهای تکراری خسته شدم و در عین حال هیچ اشتیاقی برای ایجاد یه تغییر هرچند کوچیک ندارم.
***
با خودم درگیرم، تمام افکارم، ذهنیاتم، احساساتم، آرزوهام، همه شون با هم درگیرن، انگار تو وجودم یه جنگ درونی راه افتاده علیه خودم! آشوبی است که تمومی نداره...
تمام روحیاتم با هم تناقض دارن، دیگه خودم هم نمی دونم چی می خوام و چی نمی خوام. پر شده ام از یه تضاد عمیق بین احساساتم. ثبات ندارم، هربار یه حس بهم غالب می شه و منو با خودش می بره ولی باز برمیگردم...
***
حسابی آشفته ام. گاهی تو گذشته ها غوطه ور می شوم، هر چند وقت یه بار یه نشونه، یه صدا، یه تصویر، حتی یه کلمه، تلنگر می شه به خاطره هام و اونها یکی بعد از اون یکی از ذهنم رد می شن؛ و گاهی غرق حال و زندگی روزمره می شوم... با این حال همه شون زود میگذرن و من می مونم، آشفته و سرگردان.
***
دیگه خودم نیستم، دیگه اون سحر همیشه شاد و سرحال نیستم. دیگه از هیچی لذت نمی برم. سعی می کنم ظاهرم رو خوب نشون بدم درحالی که واقعا اینطور نیستم، و متنفرم از تظاهر به چیزی که نیستم!
یه چیزی درونم داره باهام می جنگه و من به جای مقابله دارم ازش فرار می کنم... شاید از خودم، از این سحر با این لحظه ها و با این گذشته و آینده دارم فرار می کنم.
***
تمام دفترم شده پر از همین هذیان ها. هربار به خودم می گم دیگه باید تمومش کنم و نگذارم چیزی آزارم بده، اما می دونم به خودم دروغ می گم، می خوام این حس رو به خودم تلقین کنم که همه چیز خوبه و من آرومم. اما اینقدر درگیر این افکار شدم که به لحظه هایی که هر روز به سرعت باد از کنارم میگذرن بی اعتنا شده ام و نمی فهمم که دارم زندگی دوست داشتنی ام رو خراب می کنم...
و باز هم می گم، حال من خوب است اما تو باور نکن!

Saturday, November 7, 2009

فردای روشن

فرداهای تو روشن است
هم بدان سان که تو بنیاد می نهی
و چون از گذشته ها به امروز سفر می کنی
هرگز نیاز به آن نیست که تیرگی های رفته را
همراه خویش بری
امروز پدیده ای شگفت است سرشار از توان و امکان
تا زندگی را، بدان پایه بنا کنی
که آرزومندی.
امروز سرآغاز بخت است
اولین گام به راه های نو
و دستی به سوی
همبستگی نوین.
امروز نیک وقت آن است تا به یاد آری
تو خداوندگار آن نیروی شگرفی
که شادمانی را به زندگانیت
ارمغان داد
وعشق را، و رضایت را.
اکنون روز آن است که خویشتن را دریابی
و عشق را به خود هدیه دهی، و بردباری را
که سخت نیازمند آنی
و امروز هم آن است که آهنگ رفتن کنی
آهنگ فرداهای روشن خویش؛

Tuesday, October 27, 2009

شهر رنگی، هوای ابری، نم نم بارون... پاییز



دلم یکی از اون پاییزهای قدیمی رو می خواد. از اون پاییز های رنگ و وارنگ، زرد، نارنجی، قرمز، قهوه ای... از اون پاییزهای برگ ریزون می خوام، می خوام وقتی راه می روم زیر پاهام برگ های خشک نارنجی رو حس کنم، می خوام به جای آهنگهای ام پی تری پلیر، یا خش خش برگ ها رو گوش بدم، یا صدای شرشر بارون های پاییزی.

از اون بارون هایی می خوام که اولش نم نم می آید و آدم رو می کشه به راه رفتن زیرش، بعد همین که رسیدی به یه جایی که هیچ سایه بون و پناهگاهی نداره، شیلنگ آسمون بازمی شه و موش آب کشیده می رسی خونه! دلم می خواد تو خیابون که راه می روم به جای صورت های خسته و گرفته ی آدمها، چترهای رنگی شون رو ببینم. دلم می خواد از پشت شیشه ها قطره های بارون رو ببینم که سر می خورن و میان پایین.
دلم آسمون یه دست خاکستری می خواد، پر از این ابرهای پنبه ای بامزه ی بارونی! هوای خنک!


دلم یه پاییز واقعی می خواد ...

Sunday, October 25, 2009

در کلاس درس

نه ساله بودم
در کلاس حساب
معامله می کردم با دوستم
جامدادی ام را به او دادم
تیله اش را گرفتم
آموزگار
روی تخته سیاه
اعداد و ارقامی نوشته بود
تکلیف فردا را
یادم نیست چه بود
او پیش از زنگ تفریح
همه را پاک کرد
من، تیله ی دوستم را
هنوز هم دارم
<بال هایش را کنار شعرم جا گذاشت و رفت>
-واهه آرمن-