Friday, January 1, 2010

قسمت هایی از دفترچه یادداشت های روزانه

*
خیلی وقته دیگه حوصله ی هیچ کاری رو ندارم، حتی گاهی همین یه ذره حوصله واسه نوشتن هم ندارم. همه چیز واسم تکراری و خسته کننده شده، گهگاه اتفاقات دور و برم یه کم حواسم رو پرت می کنه، اما بعد دوباره برمی گردم به همین بی حوصلگی و کلافگی.
از تمام این فکرهای تکراری خسته شدم و در عین حال هیچ اشتیاقی برای ایجاد یه تغییر هرچند کوچیک ندارم.
***
با خودم درگیرم، تمام افکارم، ذهنیاتم، احساساتم، آرزوهام، همه شون با هم درگیرن، انگار تو وجودم یه جنگ درونی راه افتاده علیه خودم! آشوبی است که تمومی نداره...
تمام روحیاتم با هم تناقض دارن، دیگه خودم هم نمی دونم چی می خوام و چی نمی خوام. پر شده ام از یه تضاد عمیق بین احساساتم. ثبات ندارم، هربار یه حس بهم غالب می شه و منو با خودش می بره ولی باز برمیگردم...
***
حسابی آشفته ام. گاهی تو گذشته ها غوطه ور می شوم، هر چند وقت یه بار یه نشونه، یه صدا، یه تصویر، حتی یه کلمه، تلنگر می شه به خاطره هام و اونها یکی بعد از اون یکی از ذهنم رد می شن؛ و گاهی غرق حال و زندگی روزمره می شوم... با این حال همه شون زود میگذرن و من می مونم، آشفته و سرگردان.
***
دیگه خودم نیستم، دیگه اون سحر همیشه شاد و سرحال نیستم. دیگه از هیچی لذت نمی برم. سعی می کنم ظاهرم رو خوب نشون بدم درحالی که واقعا اینطور نیستم، و متنفرم از تظاهر به چیزی که نیستم!
یه چیزی درونم داره باهام می جنگه و من به جای مقابله دارم ازش فرار می کنم... شاید از خودم، از این سحر با این لحظه ها و با این گذشته و آینده دارم فرار می کنم.
***
تمام دفترم شده پر از همین هذیان ها. هربار به خودم می گم دیگه باید تمومش کنم و نگذارم چیزی آزارم بده، اما می دونم به خودم دروغ می گم، می خوام این حس رو به خودم تلقین کنم که همه چیز خوبه و من آرومم. اما اینقدر درگیر این افکار شدم که به لحظه هایی که هر روز به سرعت باد از کنارم میگذرن بی اعتنا شده ام و نمی فهمم که دارم زندگی دوست داشتنی ام رو خراب می کنم...
و باز هم می گم، حال من خوب است اما تو باور نکن!