Wednesday, November 26, 2008

my sad heart


there's been some days i really feel sadness in my heart cuz there is a problem for someone i really love and i can't help make it better ...... i see the pain and worry in the eyes but i should be silent , not to make anybody worry more than this with my words ...........

these days i really need to be calm , then , there will be a chance for me to help others ...... a sad and worry person can't help others to be calm !

what should i do to empty myself of any sad and unhappy thoughts and start a day with lots of hopes and nice wishes ?

Sunday, November 23, 2008

يك خواب آرام زمستاني








امروز فيلم "خواب زمستاني " رو ديدم ..... كار سيامك شايقي بود ....... دومين كاري بود كه ازش ديدم ، هر چند كه كار اولش "باغ فردوس 5 بعد از ظهر " رو خيلي خيلي بيشتر دوست داشتم ......

اين فيلم هم خيلي لطيف و آروم بود و همه مسائل در عين اين كه خيلي سريع اتفاق مي افتادن ولي سرعتي توي فيلم احساس نمي كردي شايد به اين دليل كه كاملا با احساسات و عواطف آرومي سرو كار داشت كه هر كدوم از شخصيت ها داشتن، البته اين به نظرم از نقاط ضعف فيلم بود چون ديگه بعضي جاها برات خسته كننده مي شد كه بخواي فقط از حالتهاي چهره ي بازيگرها به احساساتشون پي ببري ،در ضمن آرامشي كه تو فيلم مي ديدي -درست برخلاف "باغ فردوس ..." كه در عين اينكه فيلمي روانشناسانه و آروم بود اما حوادث و اتفاقات سريع و پر هيجان هم داشت - يه كم با زندگي واقعي ما مغايرت داره ، فكر نمي كنم كسي الان همچنين زندگي آروم و بي تحركي داشته باشه ...... فيلم يه جورايي خيلي دخترونه و زنونه بود ، يعني فكر مي كنم هر دختري ممكنه لحظاتي از فيلم فكر كنه كه خودش هم قبلا چنين حالتي داشته ، درواقع همه ي ماجراهاي فيلم رو كاملا از نظر دخترها مي بيني .

در مورد بازي هاي بازيگرها هم بايد بگم كه فاطمه معتمد آريا مثل هميشه خيلي خوب بود ولي به نظر من لادن مستوفي به خوبي كارهاي قبليش نبود و مي تونست بهتر از اين هم باشه ، اما من واقعا كار پگاه آهنگراني رو دوست داشتم ، هر چند در واقع داشت مثل چند كار قبليش بيشتر خودش رو بازي مي كرد ، اما شلوغ بازي ها و شيطوني ها و احساسات و رفتارهايش به نسبت يه دختر جوون خيلي خوب بود .... البته اين ممكنه به اين دليل باشه كه من مسلما با نقش اون بيشتر ارتباط برقرار كردم تا مثلا نقش معتمد آريا ، ولي من فكر مي كنم كه بازي پگاه آهنگراني توي اين فيلم از بازي بقيه شاخص تر بود ..... در مورد بازيگرهاي فرعي هم بايد بگم كه نقش كورش تهامي اصلا برام قابل قبول نبود ، يعني حالا يا انتخاب بازيگر و يا گريمش باعث شده بود كه چيزي كه ميدي با چيزي كه قرار بود نشون داده بشه فرق داشت . اما بازي فرشيد منافي خوب بود و باورپذيرتر بود ..... شاهرخ فروتنيان هم نقش يه آدم كاملا مثبت بدون ايراد رو داشت كه چون من كلا با اين بدون ايراد و اشتباه بودن يه آدم مشكل دارم ، توي فيلم هم برام مصنوعي تر بود . كار عمار تفتي هم خوب بود و به دل مي نشست و قشنگ هم در اومده بود و خيلي خوب يه آدم ساده ي خجالتي و دلباخته رو نشون ميداد .......


خب ديگه همين ..... در هر صورت اينا همه نظرات من بود ( هرچند باز هم ميگم كه باغ فردوس رو خيلي بيشتر دوست داشتم !) و اميدوارم بعدا باز هم حوصله ام بياد كه خودم راجع به فيلمي نظراتم رو كامل بنويسم !!! ........... تا بعد

Thursday, November 13, 2008

جاي ما خالي !!!











كنسرت بزرگ يونيسف هم برگزار شد و با استقبال زيادي هم روبرو شد و تا جايي كه من اطلاع دارم اكثر كساني كه رفتن خوششون اومده و راضي بودن (البته من خودم گفته بودم كه فعلا امتحان دارم و به اين كارها نمي رسم! ) حالا يك گزارش از شب اول كنسرت رو با عكسهايي از شب اول و دوم مي زارم كه اونهايي كه رفتن خاطراتشون زنده بشه و بقيه هم مثل خودم دلشون بسوزه كه نرفتن !!!! ..............................راستي عكسها و گزارش مال سايت "موسيقي ما" است


در اولين شب كنسرت بزرگ يونيسف در ايران ، علاقمندان و مخاطبان موسيقي پاپ ، شاهد اجراهایی خوب و تكنيكي از خواننده ها و هنرمندان محبوب شان بودند . در ابتداي برنامه ماني رهنما- خواننده با سابقه موسيقي پاپ- بروی سن رفت و با اجراي قطعه «آرتيست » به ياد زنده ياد خسرو شكيبایی ، به قول خودش همة منظر يك هنرمند را به مردمش بيان کرد. ماني قطعه های ديگری هم مثل « صلح ابدي » و « پرنده ، هم نفس » را اجرا كرد و بعد از آن ميدان را براي مهران مديري و گروهش خالي كرد.مهران مديري در ميان استقبال کم نظیر مردم به روي سن رفت و هر لحظه كه مي خواست شروع به صحبت كند مردم با تشوق وايجاد سر و صدا صحبت هایش را قطع می کردند و به این ترتیب با او شوخی می کردند كه مديري با خنده رو به جمعيت حاضر در سالن گفت : « اصلا مي خوايد نخونم و برم ؟!» و اين اظهار نظر مديري با خندة جمع توأم شد و او به همراه گروهش ( گروه داركوب) شروع به اجراي برنامه كرد . برنامة مديري بيشتر ملودي محور بود و تنها دو قطعه را آن هم با گويش محلي خراساني اجرا كرد.بعد از اجراي مديري و گروهش ، براي مدت 20 دقيقه آنتراكت اعلام شد و دوباره بعد از كمي استراحت، اين رضا يزداني و گروهش بودند كه دوباره شور و حال خاصي را به فضاي تالار وزارت كشور دادند. اجراي خاص و لحن زخمي رضا به قدري مورد توجه قرار گرفته بود كه حضار بصورت سرپا به تشويق او پرداختند. يزداني قطعاتي مثل « شمال » ، « غير مجاز » ، « كافه نادري» و « دنياي وارونه» و يك كار جديد به اسم « خليج فارس » را اجرا كرد و بعد از خداحافظي ، سالن را به عليرضا عصار ، خواننده صاحب سبك و پر طرفدار موسيقي پاپ سپرد.اركستر حرفه ای عصار با حضور چهره هایی چون فؤاد حجازي ، بابك رياحي پور و همايون نصيري، نقشي ويژه در اجراي او داشتند. عصار سه قطعه به نامهاي « حال من بي تو » ، « عشق الهي » و « خيال نكن نباشي » را به اجرا در آورد كه با استقبال فوق العاده حضار توأم بود.


: حاشيه هاي شب اول
- نمايندگانی از يونيسف و سازمان ملل در سالن حضور داشتند .
-مهتاب كرامتي بعنوان سفير يونيسف در ايران ، در رديف اول سالن نشسته بود.
-كارن همايونفر ، آهنگساز خوب موسيقي كشور ديگر چهره موسيقایی شب اول بود.
-بسياري از حضار خواهان اجراي زنده ترانة تيتراژ « مرگ تدريجي يك رويا » از رضا يزداني بودند كه اين -خواننده نداشتن تمرين را بهانه کرد و از خواندن اين قطعة پر طرفدار طفره رفت.
-سالن مملو از جمعيت بود و استقبال در حد عالي بود.
-تكنوازي درامز بهنام ابطحي در گروه « داركوب » خيلي ها را انگشت به دهان كرد.

Thursday, November 6, 2008

لعنت بر كريستف كلفت !




نوشته : چیستا یثربی ۱۳۸۷/۰۷/۰۶



نامش را کریستف کلفت گذاشته بودیم، چون هم کت و کلفت و گنده بود و هم مثل کریستف کلمب، دائم در حال کشف و برملا کردن، و
آخر همین کریستف کلفتی‌اش کار دستم داد.

این پسربچه‌ی خپل با آن لب‌های آویزانش و موهایی که مثل چوب جارو، سیخ روی سرش می‌ایستاد، تازه به آپارتمان ما آمده بود و هنوز نیامده، لقب کریستف کلفتی‌اش را با افتخار پذیرفته بود و هنوز یک روز از آمدنش نگذشته بود که فهمیدیم آقای «ع»، رئیس ساختمان، که در طبقه‌ی اول می‌نشست، در انبارش شیشه‌های برزگی نگه می‌دارد و روز دوم به اطلاع ما رساند که خانم و آقای طبقه دوم که هیچ‌وقت صدای‌شان در نمی‌آمد و بچه‌ها فقط می‌دانستند که مَرده یک پا ندارد، بچه‌دار نمی‌شوند و خانمه به جای بچه، عروسکی را روی پایش می‌گذارد و در حالی که موهای عروسک را نوازش می‌کند، تلویزیون تماشا می‌کند و مرده با چوب‌دستی وحشتناک، دائم در اتاق راه می‌رود و به زمین و زمان فحش می‌دهد.

روز سوم فهمیدیم که آن دختره گیس‌قرمز قددراز طبقه‌ی سوم که دختر آن آقای دندان‌پزشک بود و همیشه خودش را برای ما می‌گرفت، شب‌ها جایش را خیس می‌کند، چون او وقتی مادرش ملحفه‌های دخترش را روی بند پهن می‌کرد، صدای‌شان را شنیده بود.

و بالاخره روز چهارم فهمیدیم که پدر دندان‌پزشکش با یکی از مریض‌هایش سر و سری دارد، آن هم با دختر زشت صورت‌جوش‌جوشی که یکی دو تا دندان‌هایش را همین آقا کشیده بود. و این‌ها را آن‌قدر درست می‌گفت که مو لای درزش نمی‌رفت، چون روز بعد فهمیدیم که آقای دندان‌پزشک قهر کرده و خانه را ترک کرده است.

روز ششم فهمیدیم که کریستف کلفت رودل کرده و حدس زدیم که آن روز از کشف جدید خبری نیست. اما دم‌دمای غروب پیش ما آمد و گفت که خانم سرایدار آخر هفته‌ها برای مردم مجتمع سبزی پاک می‌کند و این کشف باعث شد که دخترش که با ما بود، تا بناگوش قرمز شود و با سرعت بلند شود و فریادزنان بگوید: «نخیر مادر من! نه، سبزی پاک‌کن نیست و... نه...» و بعد برود. من خوشحال بودم که او هنوز به طبقه‌ی چهارم نرسیده بود...

اما فاجعه روز هفتم اتفاق افتاد، یعنی در آن جمعه‌ی نحسی که فکر می‌کردیم کریستف کلفت همراه با خانواده‌اش به مهمانی رفته. اما دم‌دمای غروب در حالی که یواشکی کشیک می‌کشید، دم راه‌پله‌ها پیدایش شد و گفت: «خبر جدید را شنیده‌اید؟» ما که از کسالت جمعه حوصله‌مان سر رفته بود، با خوشحالی منتظر حرف‌هایش ماندیم. آن وقت او خیلی ساده چند جمله‌ای را به زبان آورد و گفت: «مربوط به طبقه‌ی چهارمه...» من قلبم افتاد توی دهنم ما طبقه‌ی چهارم زندگی می‌کردیم و واحد روبه‌رویمان یک جوانک سبزه‌ی مو مشکی بود که خودش را برای همه می‌گرفت. انگار شاهزاده‌ی عرب بود! چه خوش‌باور بودم که فکر می‌کردم به این زودی‌ها به طبقه‌ی چهارم نمی‌رسد. «آن پسر خوشگله‌ی طبقه‌ی چهارم باموهای سیاه...» (همه می‌دانستند پسر خوشگله کیست. چون در آن ساختمان فقط یک پسر خوشگل با موهای سیاه براق بود که آدامس می‌جوید و موهایش را یک‌وری می‌کرد و سیگار دود می‌کرد و به ما محل نمی‌گذاشت.) «آن پسر خوشگله با خانم طبقه‌ی دوم سر و سری دارد...»

ذهنم پیش زن آرایشگر طبقه‌ی دوم رفت. کثافت با آن عشوه‌های احمقانه‌اش... پدرش را درمی‌آورم. یک نامه پر از فحش نوشتم و هر چه ناسزا بلد بودم، بار آن زن آرایشگر سرخاب و سفیدآب‌مال کردم. حالا به شاهزاده‌ی عرب من نظر داشت؟ نشان می‌دادم... نامه را از زیر در به داخل خانه‌اش انداختم و از پله‌ها بالا دویدم. دلم خنک شد...آن‌قدر ما همه‌جا این خبر را پیچاندیم که زن آرایشگر را از خانه بیرون کردند. حالا دیگر خیالم راحت شده بود. عصر که به خانه‌مان آمدم، مادرم نبود. می‌خواستم همه‌ی جریان را به او بگویم. بعد از مدت‌ها می‌خواستم با او صمیمی شوم. بک کت روی کاناپه بود. با تعجب نگاه کردم. کت مرد جوان مو سیاه در خانه‌ی ما بود... عطر
عجیبش شبیه بوی نخل در خانه پیچیده بود. مادرم خانه نبود.



منبع: سايت فيروزه

update !!!

hi back !!!

really sorry to be late in updating the blog .... i'm so busy now doing my uni works ... my mid-term exams will start this thursday and i'm really studying hard cuz i don't want to fail my first uni exams !!! (it will be such a shame !!!!)

althought it's not just my fault ! it's about a week or more that i can't open 'blogger' !!! i don't know the reason but thank god it's now ok!!!

wish me luck in my first uni-exams !!!